تبليغاتX
ناگفته های مدیریتی

میراث

1. از چند سال پیش که پدربزگم به رحمت ایزدی پیوست، بحث در مورد «ارث» و «میراث» و نحوه تقسیم آن به موضوع ثابت محافل فامیلی تبدیل شد و البته هر از گاهی اختلافاتی هم بر سر آن بروز می کرد که با پا در میانی بزرگترها خیلی دامنه دار نمی شد، ولی چه فایده که بعد از مدتی دوباره روز از نو و روزی از نو ...

2. اینکه «ارث» چیز خوبی است و حتی از شیر مادر هم حلال تر می باشد حرفی در آن نیست. اما به نظرم «میراث» چیز خطرناکی است، چرا که این قابلیت را دارد که آدمی را تبدیل به میراث خوار نماید و این در فرهنگ ما که آن را مترادف با «مفت خور» یا «ارث خور» می داند چندان دلچسب نمی باشد.

البته این یک روی قضیه است. این ارث می تواند آدمی را «میراث دار» نیز نماید. که تعریف کاملاً محترمانه ای است. میراث دار ممکن است از آنچه که به او ارث رسیده بکاهد اما به ثروت آینده برای یک وارث دیگر خواهد افزود و آنچه که به دست می آورد حتماً کمتر از مال فرو گذاشته نیست.

3. اینها که گفتم حکایت کشور ماست که خیلی عزیز است و عاشقانه آن را دوست داریم و حاضریم تا سرحد جان برای سربلندی و پیشرفت آن تلاش نماییم. ما وارثان دانش و هنر گذشتگانیم. صاحبان تجربه بزرگانی همچون ابوعلی سینا، زکریای رازی، خواجه نصیر طوسی، ابن هیثم، ابوالقاسم فردوسی، سهراب سپهری، مهرداد اوستا، محمود فرشچیان، رسام عرب زاده، پروفسور  حسابی، پروفسور فضل الله رضا، پروفسور لطفی زاده، پروفسور کامران، پروفسور نادری و ... هستیم. اینها نسل پیشین ما هستند که آنچه داشته های امروز ما محسوب می شود از کاشته های دیروز آنان است. اما ما امروز برای آیندگان چه خواهیم کاشت؟ کدام افق نوینی را برای آنان خواهیم گسترانید؟ کدام رسم زمانه و شرح عاشقانه در کارهایمان پیداست؟ روش کارمان، مدیریت مان، فرهنگمان و... چقدر فراگیر است؟ به نظم چقدر اعتقاد داریم؟ برنامه ریزی چقدر در کارهایمان دخیل است؟ به میراثمان، به داشته هایمان چقدر بها می دهیم؟

پاسخگویی به سؤالات بالا را بر عهده شما می گذارم ولی امیدوارم بعد از مرور پرسش های بالا به روشنی نتیجه بگیرید که بعد از این همه سال که برای پیشرفت و توسعه یافتگی کشورمان تلاش کردیم ما میراث دار بودیم یا میراث خوار؟

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 17:15  توسط سعید هداوند  | 

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش 

به پسرم درس بدهید.

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگوییدبه ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کش ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.  به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 منبع: نامه هایی به پسرم،برنارد کیول

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:42  توسط سعید هداوند  | 

سیاه و سفید!

 1. حضور در کنفرانس های علمی و تخصصی از آن دست اتفاقاتی است که بخشی از ساعات کاری مدیران و کارشناسان را تشکیل می دهد. این گونه کنفرانس ها عموماً یا سیاه هستند و یا سفید! به این معنا که شما در پایان حضورتان در یک کنفرانس یا از هزینه کردن برای آن راضی هستید یا پشیمان و ضرر دیده!

2. کنفرانس های مدیریتی به دلیل خصوصیات شکلی و محتوایی آن، نیازمند ارتباط نزدیکتر مخاطبان و سخنران می باشند. در زمانی نه چندان دور، اغلب سخنرانان در حلقه کوچک مخاطبان می نشستند و به ایراد مطلب می پرداختند. که با توجه به فضای کوچک و تعداد محدود مخاطبان به راحتی ارتباط برقرار می شد. اما تبدیل این وضعیت به برگزاری کنفرانس های بزرگ و هم سنخ نبودن این شیوه با فرهنگ ایرانی، نشان می دهد که این شیوه برگزاری ها، اصلاً تجربه موفقی نبوده و نیست.

3.توجیه نبودن برخی سخنرانان و عدم تطابق محتوای سخنرانی اشان با موضوع کنفرانس و استفاده از روش های بعضاً منسوخ آموزشی در ارایه مطالب، تعداد زیاد مخاطبان دعوت شده [بدون توجه به سنخیت کاری آنها]، رفت و آمد مستمر و آزادانه افراد [ چه مدعوین و چه دست اندرکاران همایش] در میان صندلی ها، شلوغی بیش از حد سالن برگزاری، آلودگی صوتی محیط، صدا برداری بد، مدیریت نادرست مدعوین هنگام ورود و خروج و مهمتر از همه عدم جمع بندی کنفرانس [ که بالاخره بعد از یک یا دو روز برگزاری چه نتیجه ای حاصل شد؟] و اینکه اگر برگزار نمی شد چی می شد؟ را باید از اشکالات عمده کنفرانس های برگزار شده دانست.   

4. رونق گرفتن کنفرانس های مدیریتی در دو سال اخیر را اگرچه باید به فال نیک گرفت، اما نباید فراموش کرد که بی اعتنایی به مخاطبان می تواند در آینده ای نه چندان دور شرایطی را فراهم آورد که برگزار کنندگان دیگر نتوانند به استقبال چند صد نفری علاقمندان ببالند. با این وصف است که باید گفت مهمترین مؤلفه داشتن یک برگزاری موفق، بهره مندی از تدابیر مدیریتی صحیح است. تدابیری که برای روح و روان، آرامش و شعور «مخاطبان» ارزش و احترام قائل باشد.  

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 17:49  توسط سعید هداوند  | 

خوان لاپورتا و عباس انصاری فر!

1. «خوان لاپورتا» مدیر عامل موفق تیم بارسلونای اسپانیا بعد از قهرمانی تیمش در لیگ قهرمانان باشگاه های اروپا در سال 2009 در مصاحبه ای با نشریه «ال موندو دپورتیوو » گفته است که علت اصلی موفقیت تیم بارسلون [ که به اذعان اکثر کارشناسان قوی ترین تیم باشگاهی در تمام ادوار بوده است] آن بود که " همه اعضای تیم مرتباً به خود می گفتند اگر پیروز شویم تیم ما به مسابقه فینال راه خواهد یافت و افتخار و جایزه نقدی آن عاید تمام اعضای تیم می شود"

2.«عباس انصاری فر» مدیر عامل باشگاه پرسپولیس، پس از باخت تیمش به بنیادکار ازبکستان در مرحله یک شانزدهم جام باشگاه های آسیا در سال 2009 در مصاحبه ای که از تلویزیون پخش شد، پرسپولیس را از پیش باخته معرفی نمود و علت باخت تیمش را مشکلات حاشیه ای، عدم تمرکز بازیکنان و کم کاری برخی از آنهابرشمرد.

3.فرق برنده و بازنده در همین است. برنده،حواس خود را بر چیزی که به دست می آورد متمرکز می کند و بازنده بر چیزی که از دست می دهد. بدون شک، مخرب ترین نیرو در تصمیم گیری، تمرکز بر نکات منفی و دیدن نیمه خالی لیوان می باشد. بازنده ها به ضرر و زیان می اندیشند و برنده ها به موفقیت و پیروزی!

2 نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 18:49  توسط سعید هداوند  | 

خوش بین باشیم یا خوش خیال؟

نگاه خوش بینانه، رفتار و روش پیش برنده در برخورد با تلخی ها و سختی ها است و در برابر رویکرد بدبینانه قرار می گیرد. برخی افراد به عمد یا از سر اشتباه، نگاه خوش بینانه را با خوش خیالی یکسان فرض نموده و آن را در مقابل بدبینی قرار می دهند. در حالی که افراد خوش بین واقعیت را با دقت تمام نگاه کرده و آن را انکار نمی کنند، ساده انگاران، چشمان خود را بر روی تلخی ها و واقعیت های دشوار به راحتی می بندند.

روش خوش بین ها این است که از همه نیروها برای باز کردن گره ها و حل مشکلات استفاده می کنند. این تفاوت ها میان افراد خوش بین با کسانی که مشکلات را ساده فرض می کنند در این روزها که دامنه بحران اقتصادی به ایران نیز کشیده شده، آشکارتر خواهد شد.

تجربه مواجهه کشورهای بحران دیده و چگونگی رویارویی آنها با بحران شدید اقتصادی نشان می دهد که نمی توان خوش خیال بود و به امید حل خود به خود مشکلات باقی ماند.

انتظار می رود مدیران تصمیم گیر نیز این واقعیت را درک نموده و ساده انگارانه با مسایل برخورد ننمایند. رکود اقتصادی و بیکاری، تهدید بالقوه ای است که زنگ خطر آن از مدتها پیش نواخته شده و نگرانی از دامنه دار شدن آن از ابتدای سال جاری به شدت در کشور احساس می شود.

ایجاد انگیزه و اشتیاق در سرمایه های انسانی و بهره گیری از ایده ها و تفکرات آنان برای برون رفت از این موقعیت دشوار، می تواند یک راه حل باشد که نیازمند عبور از فرد گرایی،استفاده از راه حل های کارشناسانه،سعه صدر و اجتناب از رویکردهای سیاسی- جناحی می باشد.

البته این راه حل ها زمانی مفید و کارساز خواهد بود که تصمیم گیرندگان به جای ترویج ساده انگاری و رویکرد تقلیل گرایانه، هوشیار و بیدار باشند و جامعه را از غفلت و ناآگاهی در برابر واقعیت ها دور نگه دارند. خوش بین بودن با خوش خیال بودن تفاوت دارد و این دو را نباید یکسان پنداشت و ترویج کرد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:49  توسط سعید هداوند  | 

پایان تمام محدودیت ها،با سرعت برانید!

1. شاید برایتان پیش آمده باشد که در حال راندن اتوموبیل تان در خیابان یا بزرگراه هستید که ناگهان صدای آژیر بلند آمبولانسی را می شنوید که راننده آن از شما می خواهد که مسیر را برای حرکت او باز نمایید.

2.«سرعت» شاخصی است که در برخی مشاغل نقشی بسیار پر اهمیت دارد. یعنی اساساً اگر مورد توجه قرار نگیرد وجود آن شغل و خدمت را نمی توان متصور بود. مثلاً مگر می توان پزشکی را تصور کرد که در مواجهه با مصدومی رو به مرگ از خود واکنش نشان ندهد یا خانه ای را در حال سوختن دید و انتظار نداشت که خودروهای آتش نشانی با حداکثر سرعت در حرکت باشند؟

3. حتی اگر تجربه یک روز حضور در سازمان ها و مراکز دولتی را هم داشته باشید حتماً تأیید می کنید که ازدحام و شلوغی جمعیت مراجعه کننده پیش چشم ترین مشکل جاری می باشد. این روزها اغلب سازمان ها به واسطه رشد جمعیت از یکسو و توسعه نیافتن دولت الکترونیک از سوی دیگر، با ترافیک کلافه کننده ارباب رجوع روبرو می باشند و در این  بین هستند کارمندانی که به جای سرعت بخشیدن به کارها، در ازدحام و  شلوغی مراجعه کنندگان گم شده و  اثری از خود بر جای نمی گذارند!، با این وصف اگر برای خودمان بابت هدر رفتن عمرمان در ترافیک نگران باشیم، حتماً باید برای آنها که از این نقیصه به نفع خود بهره برداری نموده و آن را توجیهی مناسب برای کم کاری اشان می دانند صد چندان متأسف باشیم و ...

4. راستی شما جزو کدام دسته از شهروندان هستید. آنهایی که با شنیدن صدای آژیر آمبولانس کنار کشیده و راه را باز می کنند یا آنهایی که عصبی می شوند و به سختی راه را باز می کنند و یا دسته سوم که اول راه را باز می کنند و بعد به صف اتوموبیل های پشت سر آمبولانس می پیوندند تا از این تراژدی استفاده ای هم برده باشند؟!

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:58  توسط سعید هداوند  | 

یک سوزن به خود!

اولین کنفرانس تخصصی «آموزش مهندسی ایران در 1404» در 22 و 23/2/88 در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار گردید. اینجانب نیز در این کنفرانس در خصوص موضوع «لزوم نوآوری در آموزش های مهندسی» به ایراد سخنرانی پرداختم.

اگرچه اینجانب و سایر سخنرانان محترم از ضرورت تحول در آموزش های مهندسی سخن گفتیم، اما واقعیت این است که کمتر امید دارم که تأثیرات و نتایج این سخن ها در عرصه عمل مشاهده شود. برای وقوع این امر دلایل متفاوتی می توان برشمرد. اما آنچه که می خواهم به آن بپردازم موضوع خنثی و بی عمل بودن برخی از مسئولین آموزش و واحدهای تحت امر آنها در تداوم و تشدید چالش های آموزشی سازمان می باشد.

سابق بر این مدیران سنتی را به محافظه کاری در گفتار و رفتار متهم می کردیم. اما امروزه بخش وسیعی از مدیران و کارشناسان آموزش که اکثریت شان را تحصیل کردگان رشته های مدیریت تشکیل می دهند و به لحاظ حرفه ای بسیار مجرب می باشند، از شدت محافظه کاری در رساندن نظرات کارشناسی اشان به گوش رؤسا، دست سنتی ها را از پشت بسته اند!

در اغلب موارد شاهد بوده ام که مسئولین آموزش به دلیل حاکم بودن روحیه محافظه کاری بر آنها حتی از در میان گذاشتن صریح، شفاف و رو در روی مشکلات و کمبودهای واحدهای خویش به بهانه تکراری« فعلاً وضعیت حساس است» خودداری ورزیده و از ساده ترین و بی تأثیرترین روش یعنی مکاتبه با مراجع ذی ربط که معمولاً هیچگاه وقت و حوصله ای برای خواندن این گونه عریضه ها را ندارند و اکثراً با یک هامش نویسی کوتاه و کلیشه ای آن را به بایگانی سازمان می سپارند متوسل می شوند.

با این وضعیت، به هر اندازه خوش بین باشیم باید بپذیریم که چشم انداز امیدوار کننده ای در برابرمان نیست و دقیقاً به همین دلیل است که می بایست دست از محافظه کاری افراطی کشیده و ضمن مواجهه شجاعانه درباره مشکلات و خطرهایی که موجودیت آموزش را تهدید می نماید، با رویکردی دیگر به آن نگریسته که این خود مهمترین عامل در نوآوری و اثر بخشی آموزش های سازمانی خواهد بود.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:40  توسط سعید هداوند  | 

به بهانه برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب

 1. مهمترین مناسبتی که تا چند روز آینده بخش وسیعی از مردم کشور را به خود مشغول خواهد نمود، برگزاری بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران می باشد. خوبی این گونه مناسبت ها این است که یادت می اندازد که کشورت از چه پیشینه و غنای علمی و فرهنگی برخوردار بوده و چه مفاخری را در خود پرورش داده است. از عطار و مولانا و خوارزمی گرفته تا سپهری و پروفسور حسابی و دکتر قریب تنها نمونه کوچکی از هزاران ستاره بی بدیل علمی و فرهنگی این آب و خاک هستند که ایران و جهانیان را از خدمات خود بهره مند ساخته اند.

 2. آنچه که از مطالعه تاریخ و سیر تکامل کشورها درک می شود آن است که «کتاب»، «مطالعه» و «پژوهش» نقش غیر قابل انکاری در شکل گیری پیشرفت های علمی و فرهنگی دنیا داشته است. با توجه به این مهم اما به نظر می رسد فقط اختصاص یک یا دو هفته در سال به مقوله کتاب و کتابخوانی برای ایرانی که در حال گذار به توسعه علمی می باشد کافی نبوده و به هیچ وجه زیبنده نیست. توجه به این گونه مناسبت ها وقتی می تواند تأثیری به مراتب بیشتر در جغرافیای فرهنگی ایران داشته باشد که با برنامه ریزی های دقیق و اجرای هدفمند پیوند خورده باشد.

3. روزها از پی هم می آیند و می روند، مثل همه روزهایی که گذشتند. اما خوب که در روزهای سپری شده دقیق شوی در می یابی که هنوز نه تنها برای ترویج فرهنگ کتابخوانی برنامه ریزی خاصی از سوی نهادهای متولی صورت نگرفته، بلکه تدوین استراتژی مشخص برای افزایش سرانه مطالعه در کشور نیز آن گونه که باید و شاید مورد توجه مسئولان ذی ربط نمی باشد.

برای شاهد مثال آوردن نیاز به طی کردن راهی دور و دراز نیست تا نشان دهیم که مثلاً آلمانی ها چگونه رتبه نخست کتابخوانی را در دنیا در اختیار دارند و یا اینکه چگونه کتاب جزو هدایای اصلی مردم به یکدیگر درآمده است. حالا بگذریم از اینکه شهر فرانکفورت به واسطه نمایشگاه بین المللی کتابش به یکی از مقاصد گردشگری علمی دنیا تبدیل شده است.

4. به نظر می رسد اکنون زمان آن فرا رسیده تا به مقوله نمایشگاه بین المللی کتاب فراتر از برپایی چند غرفه و عرضه چند جلد کتاب نگریسته شود. توجه به تجربیات سایر کشورها و استفاده ابزاری از نمایشگاه برای فراهم آوردن مقدمات لازم جهت بهره برداری از همه امکانات در توسعه علمی و فرهنگی کشور می تواند به هدفمند شدن و برنامه داشتن برای برپایی و استفاده از این گونه نمایشگاه ها کمک نماید.

 چند روز دیگر بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران برگزار خواهد شد. تنها کاری که از دست من نویسنده بر می آید یادآوری اهمیت این موضوع و تأکید بر فرانگری آن است. مابقی کارها انگار باید در جای دیگری سامان یابد.

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:36  توسط سعید هداوند  | 

کاش می شد کسی ساز نزند!

  1. نقل است که « تلاش شبانه دزدی برای باز کردن درب خانه ای، همسایه را بیدار کرد. دزد در پاسخ به سؤال همسایه که از او پرسید چه می کند، گفت در حال ساز زدنم! و وقتی مورد مؤاخذه قرار گرفت که این چه سازی است که صدا ندارد، گفت که صدای آن فردا بلند خواهد شد!

 2.  حالا این حکایت شده مصداق کم کاری برخی کارکنان و مدیرانی که این روزها مصادیق اش بسیارند و صدای ناخوش سازشان را حتماً خیلی ها شنیده و از آن رویگردان شده اند. به قول یکی از دوستان« تلخ تر از آنچه کم کاری ها پیش چشم می آورند، بی مسئولیتی مدیران در مواجهه با چنین رویدادی است و در نتیجه پدید آمدن این احساس که اگر کار نکردی و بر سنوات شغلی ات افزودی، پس تو باهوشی و زرنگ!»

 و چنین است که به گمان من، امروز دردناک تر از بی حرمتی به قوانین، ارزش شدن دور زدن قانون است و مفتخر شدن به اینکه « زدیم و رفتیم و دُم به تله ندادیم»

 3. معتقدم که ضعیف تر بودن مدیر از کارمند [به جهات مختلف علمی، اجرایی، اخلاقی و ...] هزار و یک زیان پیدا و نهان دارد. در این میان شاید مهمترین پیامدش این باشد که باب اصلاح و تغییر بسته می شود و بر این اساس است که مدیر ضعیف نمی پذیرد که در نتیجه این سرپوش نهادن هاست که هر روز در گوشه و کنار سازمانش چه استعدادها و پتانسیل هایی که قربانی همین ندانم کاری ها شده و حیف می شوند.

و بسیار باعث تأسف است برای کشوری که به استناد برنامه های توسعه اش، داعیه طلایه داری در سطح منطقه را دارا می باشد، در هزارتوی سازمان هایش، روزانه صدها نه بلکه هزارها صدای قانون شکنی که معلوم نیست چگونه اینقدر برای گوش هایمان عادی شده است به گوش می رسد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 17:12  توسط سعید هداوند  | 

نقدی بر نقشه جامع علمی کشور

 حتماً جملاتی نظیر:«جمهوری اسلامی ایران مقام اول تولید علم پزشکی در خاورمیانه را کسب نمود یا در فلان یا بهمان رشته علمی در سطح کشورهای اسلامی مقام نخست را به دست آوردیم» یا عباراتی شبیه به این را بارها از زبان مسئولان علم و فناوری کشور شنیدید و البته بعداً در جواب این پرسش که چگونه، چطور و با کدام شاخص این موفقیت ها اندازه گیری شده اند؟ مشخص می شود که تنها معیار، تعداد مقالات ارایه شده به ISI است!

تأکید و مانور بیش از اندازه بر این شاخص [تعداد مقالات ISI]، کار را به جایی رسانده که برخی از افراد مؤثر در سیاستگذاری های علمی کشور در مصاحبه های مختلف، مدعی شدند که با هدف قراردادن تعداد مقالات ISI در پیش نویس نقشه جامع علمی کشور، می توان اهداف سند چشم انداز 20 ساله را در عرض 5 سال تأمین نمود!!

اکنون که این ادعا با انتشار پیش نویس نقشه جامع علمی کشور، رسمیت به خود گرفته است، با قوت می توان گفت «هدف علم را گم کرده ایم.» هدف علم، همان طور که در تمام ادوار تاریخ آمده است، آسان تر کردن زندگی بشر می باشد و  بدیهی است که این هدف وقتی به دست می آید که علم طوری در همه شئون زندگی [دست کم در شئون مادی] رسوخ کند که اثر آن را در زندگی مردم مشاهده کنیم.

مثلاً وقتی می گوییم ایران 1404 « کشوری است توسعه یافته با جایگاه اول اقتصادی، علمی و فناوری در سطح منطقه» در پزشکی معنی اش این می شود که در خدمات بهداشتی و درمانی، وضعیت بیمارستان ها، استفاده از تکنیک های نوین در پزشکی، شناخت دقیق و تلاش برای درمان بیماری ها، ایران در منطقه بی نظیر خواهد بود. و این اصلاً به این معنی نیست که تعداد مقالات ما در این یا آن ژورنال علمی چقدر باشد.

البته بدیهی است که افزایش مقالات، یکی از شروط مهم برای توسعه علمی است اما نه تا بدانجا که همه عوامل توسعه یافتگی را در آن خلاصه کنیم. نگاهی به وضعیت بیمارستان های کشور و نحوه سرویس دهی آنها و مسیر اقدامات درمانی صورت گرفته در آن به خوبی نشان می دهد که آیا ما در پزشکی در سطح اول منطقه قرار داریم یا نه؟ [ و در سایر حوزه ها نیز قس علیهذا...]

علم برای علم و پژوهش برای پژوهش به تنهایی دردی را دوا نخواهد کرد. هر دو باید در متن زندگی مردم جاری شوند. دلخوش کردن به رتبه های خیالی ما را از واقعیت ها دور خواهد کرد. شاید بهتر باشد در کنار معرفی کردن پیشرفت های علمی به مردم، وضعیت سایر کشورهای دنیا را هم به آنها بگوییم و صراحتاً اعلام کنیم که بین شاخص رفاه اجتماعی با حجم تولید علم تفاوت زیادی وجود دارد.

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:15  توسط سعید هداوند  | 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

 چند روز دیگر عید است و عید ما را یاد لبخندهای شیرینی که تا بهشت امتداد دارند، دستهای بهار آوری که از آسمان بازگشته و بوی باران می دهند، نگاه هایی که دریا را به موج کشانده و شادی هایی که انسان را دو رکعت فراتر از خاک به تماشای خود و جهان پیرامونش می کشاند می اندازد.

 عید،عید است. چه فرقی می کند در کجای جهان و به تماشای روئیدن کدام گیاه ایستاده باشی. چه فرقی می کند با کدام دست، آسمان را تا چار کنج نگاهت پایین آورده باشی و برای کدام دسته از کبوتران نذر کرده باشی! مهم این است که عید در راه است و ما باید به انتشار مهربانی، تکثر لبخند و انبساط عشق، کمر همت ببندیم و دلمان را نذر نگاه اولین پرندگانی کنیم که بالهایشان بوی خیس باران می دهد.

 چند روز دیگر عید است. تا چند روز دیگر درختان تا خورشید قد می کشند و سرشاخه های نیایش آنها آسمان را تصرف خواهد نمود. خورشید اندک اندک آسمان را زیر بال می گیرد. شاید تا چند روز دیگر که خورشید عید سایه گسترانید، باران های زهد از پنجه های فروتن بید مجنون تا سیاهی دل آسفالت زمین نازل شوند و زمین را بارور گردانند.

 و امروز در استقبال از عید، پرنده تر از همیشه و رها تر از پرواز، در سایه سار خورشید به تسخیر آسمان می رویم و زلال می شویم، آنقدر که پرندگان از هر کجا که آسمان را شروع کنند بر شانه های ما نازل شوند.

 عیدتان سبز و سبزی تان مستدام باد.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:25  توسط سعید هداوند  | 

سیاست های کلی برنامه پنجم توسعه و چند نکته

 1. ابلاغ سیاست های کلی برنامه پنجم توسعه از سوی رهبر معظم انقلاب، زمینه را برای برداشتن یکی از گام های بنیادین جهت تحقق سند چشم انداز بیست ساله کشور را فراهم آورد. یکی از مهمترین محورهایی که در سیاست های اعلام شده توسط معظم له مورد توجه قرار گرفته است «محور علمی و فناوری» است. در این محور بر مواردی نظیر: افزایش 3 درصدی بودجه پژوهش از تولید ناخالص ملی، افزایش 20 درصدی ورود به دوره های تحصیلات تکمیلی، دستیابی به جایگاه دوم علمی و فناوری در منطقه، گسترش حمایت هدفمند مادی و معنوی از نخبگان و تکمیل و اجرای نقشه علمی کشور تأکید گردیده است. 

 2. ناگفته پیداست که امور مذکور همگی در حیطه سیاستگذاری علم و فناوری قرار می گیرند. انتشار پیش نویس نقشه جامع علمی کشور در ماه های اخیر و تدوین سایر اسناد مرتبط با حوزه علم و دانش حکایت از آن دارد که در زمینه سیاستگذاری موفق عمل نموده ایم.اما نکته اینجاست که سیاست های یاد شده  که در قالب مواد مختلف برنامه های پنج ساله تدوین و تصویب شده است با کدام سازوکار و اصول می خواهند اجرا شوند؟ مهمترین چالش در اجرایی نمودن سیاست های برشمرده، موازی کاری، پراکنده کاری، تکراری کاری و فقدان نظام مستند سازی فعالیت های دانشی در شبکه اطلاعات علمی کشور است. همچنین وجود مراجع مختلف اجرایی در بخش علم و فناوری باعث خواهد گردید تا از پتانسیل های موجود استفاده بهینه بعمل نیامده و حتی یکدیگر را خنثی نمایند.

 3. تحقق سهم 3 درصدی بودجه تحقیقاتی، که جامعه پژوهشی کشور همواره در آرزوی آن بوده است، بدون خواست واقعی و قوانین اجرایی مناسب شکل نخواهد گرفت. ارتباط مؤثر صنعت و دانشگاه نیز مستلزم رنسانس فکری در نگرش به وضعیت موجود در این دو حوزه است.

کسب جایگاه دوم علمی و فناوری در منطقه که حدوداً 25 کشور هدف را در بر می گیرد نیز مستلزم رصد دقیق وضعیت توسعه دانش در سایر کشورها است.چرا که کسب رتبه در یک سال یا یک دوره خاص نمی تواند تا مدت مدید ادامه داشته باشد.

 توسعه دوره های تحصیلات تکمیلی نیز قطعاً با محدودیت اعضای هیأت علمی مواجه خواهد شد. تجربه کشورهای توسعه یافته نشان می دهد که برای نیل به این مقصود، ایجاد و گسترش پژوهشگاه ها و مراکز تحقیقاتی برای تولید دانش و محوری کردن نقش دانشگاه ها بسیار ضروری است.

 حمایت از نخبگان نیز اگرچه تا کنون با تأسیس «بنیاد نخبگان» جنبه عملی پیدا نموده، اما باید توجه داشت که حمایت از «نخبه» به معنای دادن وام یا سایر تسهیلات مادی به آنها نیست. بلکه این مهم از طریق اعطای شأن و منزلت اجتماعی به نخبگان و به کار گماردن آنها در جایگاه واقعی اشان جامه عمل خواهد پوشانید.

 و آخرین زنجیره از این سیاست ها، نظارت مستمر بر حسن اجرای آنها است. بهترین برنامه ها اگر ضمانت اجرا نداشته باشند تنها بر روی کاغذ بهترین خواهند بود. ورود نهادهای قانونی و مؤثر در پایش مستمر برنامه ها، به اثر بخشی آنها خواهد افزود. در غیر این صورت کسانی هستند که با آمار سازی، اقدامات خود را حتی جلوتر از برنامه ها نیز نشان داده و  حتی در جایگاه مدعی نیز قرار گیرند.

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:40  توسط سعید هداوند  | 

گر طالب علمی ...

جوانی کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت: ای سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه ای برگیرم.فیلسوف یونانی، جوان را به دریا برد. او را به درون آب کشانید و سرش را 15 ثانیه زیر آب کرد. وقتی که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، به او گفت که آنچه را خواسته بود تکرار کند.

جوان نفس زنان گفت:” دانش، دانش می خواهم ای مرد بزرگ”. سقراط دوباره سرش را زیر آب کرد و این بار چند ثانیه بیشتـر. بعد از چند بار تکرار این عمل، سقراط پرسید: ” گفتی چه می خواهی؟” جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت: “هـوا، هـوا مـی خواهم“ سقراط گفت:  بسیار خوب، هر وقت که نیاز به دانش را به قدر نیاز به هوا احساس کردی، آن را به دست خواهی آورد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:0  توسط سعید هداوند  | 

برگی از تاریخ

۱.در کتاب خاطرات شعبان جعفری، ملقب به شعبان بی مخ،حکایت های عجیبی از این شخصیت خشن تاریخ معاصر ایران نقل شده است. مثلاً اینکه روزی شعبان پس از بازی پینگ پنگ و باخت پی در پی به رقیب، علت شکستش را کوچکی میز اعلام کرد و دستور داد در مرتبه بعد میز پینگ پنگ را از هر طرف چند سانت بلندتر بگیرند تا انقدر توپ روی زمین نیفتد! و وقتی اطرافیان به او گفتند که این کار مخالف با «استاندارد» بازی است، فریاد زد که کدام «استاندار؟» اصلاً «استاندار» غلط می کنه که در تصمیم من دخالت کند!! و عجبا که چنین شخصیتی که از حداقل منطق و شعور بی بهره بوده، بخش مهمی از تاریخ معاصر ایران را رقم زده است.

۲.موضوع اختلاف نظر های کارشناسی از جمله مسایلی است که از دیر باز در سازمان های ایرانی همواره موجب درگیری میان مدیران و کارشناسان گردیده است. و در این میان است که برای اهل منطق،یکی چون شعبان می شود که وقتی با ادله می گویند انتخاب فلان کار یا مسیر اشتباه است، می گوید همینه که هست، و چون جایگاه من از تو بالاتر است پس بیشتر می فهمم و تو موظف به سکوت، اطاعت و انجام کاری هستی که من می گویم!

۳.شعبان جعفری برای آنان که اهل اندیشه اند تمام شده است ولی اندیشه های او همچنان باقی است و چه دشوار است مواجهه منطق با زورگویی در عین نافهمی!

2 نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 9:38  توسط سعید هداوند  | 

شهرالکترونیک، آلودگی هوا و زیکو!

 1. شرایط زندگی این روزها نسبت به گذشته کاملاً متفاوت شده است. اگر تا چند سال قبل کامپیوتر یک کالای لوکس به شمار می رفت و برخی خانواده ها در اختیار داشتن آن و یا آشنایی با نحوه کاربری اش را مایه مباهات و فخر فروشی به دیگران می دانستند، امروزه به مدد پیشرفت اعجاب انگیز تکنولوژی و افزایش سطح سواد مردم، پدیده دیروز به موضوعی عادی و حتی پیش افتاده تبدیل گردیده است.

 2. این روزها که معضل آلودگی هوا ذهن مردم را به خود مشغول کرده و مسئولان امر، توسعه دولت الکترونیک را مهمترین راهکار مواجهه با این معضل می دانند، با شنیدن مصاحبه یکی از مسئولان محترم وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات در تلویزیون که ازخدمات ارزنده این وزارتخانه در ایجاد ساختار دولت الکترونیک و آمادگی برای تبدیل تهران به شهر الکترونیک سخن می گفت، برآن شدم تا چند نکته را متذکر شوم:

 - اگر از اظهارات این مسئول محترم که سرعت 56 کیلو بایت را برای کاربران اینترنت کافی می دانست! بگذرم، از ضریب نفوذ 30 درصدی اینترنت در ایران، تفاوت چشمگیر میزان پهنای باند در کشور با آنچه برای استفاده از سرویس های اینترنتی مختلف چون تجارت الکترونیک، بانکداری الکترونیک، آموزش مجازی و... مورد نیاز است، سرعت پایین و کیفیت نامناسب اینترنت و سایر اشکالات متعددی که در ارایه خدمات الکترونیکی به مردم وجود دارد نمی توان گذشت. اشکالات متعددی که بسیاری از آنها بیشتر از آنکه مرتبط به مردم باشد، مربوط به دیدگاه مسئولانی است که باید ارایه دهنده این خدمات باشند.

 - وزارت ارتباطات و فناوری مطابق با قانون برنامه چهارم توسعه و مصوبات مجلس شورای اسلامی، متولی فناوری اطلاعات در کشور است و از قضای روزگار، برنامه ریزی های همین وزارتخانه محترم بزرگترین مانع بر سر راه ایجاد دولت الکترونیک و ارایه خدمات الکترونیکی به مردم است.

 3. این پارادوکس سؤال برانگیز را با ذکر این حکایت به انجام می رسانم که روزی مسئولان یکی از شهرها برای بازی افتتاحیه استادیوم تازه تأسیس خود از تیم ملی برزیل دعوت به عمل آوردند. قبل از بازی سرمربی تیم به بازیکنان خود توصیه کرد که مواظب «زیکو» بازیکن شمار 10 برزیل باشند و به او اجازه ندهند تا صاحب توپ شود. دقایقی از بازی نگذشته بود که «غضنفر» به اشتباه اولین گل را وارد دروازه تیم خودی کرد. چند دقیقه بعد شاهکار غضنفرخان کامل شد و دومین گل هم وارد دروازه خودی شد. اینجا بود که سرمربی تیم فریاد برآورد که بابا، بی خیال زیکو شوید و غضنفر را بچسبید!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:20  توسط سعید هداوند  | 

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

 1.دهه 1360مصادف بود با ایام نوجوانی ام، و دورانی که مساجد به لحاظ پذیرش نوجوانان و جوانها و حضور آنها برای فعالیت های فرهنگی در اوج شکوفایی خود به سر می بردند. و من چه خوش اقبال بودم که در این دوران در محضر روحانی بزرگواری کسب فیض نمودم.

ویژگی برجسته این روحانی بزرگوار-که هر هفته روزهای سه شنبه تعداد زیادی از بچه های محل را به مسجد می کشاند- این بود که موضوعات ثقیل و دشوار دینی را چنان با مثال های ساده قابل فهم می کرد که شنیدن آنها حظ وافر برای مخاطبان به ارمغان می آورد.

 یکی از مثال های جذاب و ماندگار ایشان که هیچگاه از یادم نمی رود، تعبیر وی از «وارونگی» انسان ها در دین و زندگی اشان بود. آن بزرگوار برای تبیین موضوع دو نفر از جوان های اهل محل را جلو آورد و از یکی اشان خواست روی دست هایش بایستد. حالا با دو انسان روبرو بودیم. یکی ایستاده و طبیعی با عناصری به این ترتیب: اول مغز، دوم قلب، آنگاه شکم و نهایتاً شهوت و دیگری که بر دستهایش استوار بود، اول نیازهای شخصی اش برقرار بود، آنگاه قلب و نهایتاً نوبت به مغز می رسید. او در ستایش آنها که چیزی واژگونشان نمی کند سخن گفت و ملامت کرد آنهایی را که با نسیمی، ترتیب اولویت های زندگی اشان بی ترتیب می شود و «وارونه» می گردند.

۲. حتماً شمای خواننده این یادداشت در هر جایگاه و تحصیلاتی که باشید، کشور خود را دوست دارید و برای تحقق زندگی ایده آل هموطنان خود تلاش می نمایید [در این رابطه هیچ شک و شبهه ای ندارم] اما امیدوارم شما هم در پیام این یادداشت شک نکنید که خیلی ها با نسیم، بسیاری با باد و برخی با توفان زندگی بالاخره «وارونه» می شوند و البته هستند کسانی هم که همان معتدل و ایستاده برقرار می مانند. [درست همانند همان مثال که پیشتر آورده شد]

بد نیست برای محکم کاری هم که شده هر از چندی سری به خودمان بزنیم و مطمئن شویم جای منطق، بصیرت و عقلمان تغییری نکرده باشد.

 پی نوشت:این یادداشت ادای دینی بود به روح بزرگوار شهید عباس معصومی به پاس سجایای اخلاقی اش.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:4  توسط سعید هداوند  | 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

 1. در روایات کهن فارسی آمده است که « پادشاهی به منظور آگاهی از وضعیت مملکت خویش، برخی روزها با لباس مبدل از قصر بیرون می آمد و پس از بررسی اوضاع مردم، نیمه های شب به کاخ باز می گشت. در نیمه شبی زمستانی سرخوش از گذشت و گذار انجام شده به حریم قصر وارد شد و در مقابل دروازه ورودی، نگهبانی کهنسالی را دید که با لباسی نازک در حال پاس دادن بود.

شاه از او پرسید: با این لباس کم، سردت نیست؟ نگهبان پاسخ داد: چرا ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم،پس مجبورم که تحمل کنم. شاه تأملی کرد و گفت هم اکنون به داخل قصر می روم و دستور می دهم که پوششی گرم برایت مهیا نمایند.نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به قصر [به مانند همه آنها که به قصر می روند] وعده فراموش کرد و به بستر رفت.

صبح روز بعد جسد پیرمرد نگهبان را که بر اثر شدت سرما یخ زده بود در قصر پیدا کردند، با کاغذی در دست که روی آن با خطی لرزان خطاب به شاه نوشته شده بود: من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم، ولی وعده لباس گرم تو مرا کُشت!»

2. هدف بزرگ تعیین کردن یعنی وارد شدن به مجموعه ای از فرصت ها و تهدیدها، یعنی وارد شدن به راهی که یا انتهایش اصلاح امور است یا بدتر کردن اوضاعی که در آن به سر می بریم. و به همین دلیل است که از قدیم گفته اند: سنگ بزرگ را اگر نمی توانید به هدف بزنید، اصلاً بلند نکنید، چرا که در غیر این صورت چشم های مشتاق و دلهای امیدواری که ناامید کردنشان فقط شکستگی درون و ویرانی اوضاع را در پی می آورد.

3. وفای به عهد از امور سفارش شده در دین مقدس اسلام و از جمله اصول فراموش شده در نزد مدیران است. این یعنی اینکه اگر وعده ای به سازمانتان، کارکنانتان، مشتریانتان و ... دادید باید به آن عمل نمائید و الا به قول پیرمرد فقید نگهبان « ما که هرشب با این لباس کم هم سرما را تحمل می کردیم»

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:2  توسط سعید هداوند  | 

آموزش بدون پرورش؟!

 در طول دوران تحصیل[چه آن زمان که دانش آموز بودم و چه آن زمان که دانشجو شدم]این سؤال که این همه صبح زود از خواب بلند شدن، مدرسه و دانشگاه رفتن، ذهن را انباشته از محفوظات کردن، دلهره امتحان داشتن، قبول شدن یا نشدن به چه کارم می آید؟ و چقدر به درد زندگی ام می خورد؟ همواره ذهنم را مشغول به خود می کرد.و حالا که آن روزها سپری شده و تجربه فعالیت چندین ساله در سازمانهای دولتی و خصوصی را پیدا نموده ام، راحت تر می توانم به این موضوع بپردازم.

 معتقدم ریشه تمام این سؤالات منطقی و پاسخ های غیر مطمئن را باید در شیوه عملکرد نظام آموزشی کشورمان جستجو نمود. مقوله ای که اگر فرض کنیم «آموزش» به مثابه شبکه تعلیم ماست، «پرورش» روح آن می شود. به معنای دیگر اگر فرض کنیم آموزش کسی را متخصص می کند، پرورش متعهد سازی را به همراه می آورد و اگر باور داشته باشیم که متعهد متخصص این روزها به کار کشورمان بیشتر می آید آن وقت بیشتر غربت پرورش را در نظام آموزشی خواهیم فهمید.

 به تعبیر ساده تر وظیفه رشد دادن فراگیران به کارکنانی مؤثر و پیشرو را باید در عملکرد نظام آموزشی جستجو نمود که این روزها بیشترین حجم بودجه جاری کشور را به خود اختصاص داده است. این یعنی اینکه اگر ما مدرسه رفتیم، اگر دانشجو شدیم و اگر پس از گذشت سالها و صرف هزینه گران، هنوز یاد نگرفتیم که کار کردن یعنی چی، متوجه نشدیم که مسئولیت پذیری یعنی چی و درک نکردیم که قانون گرایی یعنی چی، باید به حال عمر رفته و فرصت سوخته تأسف خورد و گفت از ماست که بر ماست.

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:57  توسط سعید هداوند  | 

خاطره ای در باب کار گروهی

 در این یادداشت بنا دارم تا با بیان خاطره ای واقعی به موضوع «کار گروهی» یا به قول فرنگی هاTeam Work پرداخته و میزان توجه امان به این مقوله مهم را از منظری متفاوت بررسی نمایم.

 « بهمن ماه سال 1370 بود که گروه تئاتر دبیرستان مان [که من هم عضو آن بودم] در منطقه 14 تهران اول شد و مجوز حضور در مسابقات کشوری را - که آن زمان در منطقه یک برگزار می شد- به دست آورد. روز ارایه نمایش ما هجدهم بهمن بود و از قرار تماشاگران زیادی هم از دبیرستان های مختلف دعوت شده بودند تا در روز موعود نمایش ما را ببینند.

عصر روزی که قرار بود فردایش شاهکارمان را ارایه دهیم، معلم امور تربیتی امان اعضای گروه را جمع کرد و بعد از کلی تعریف و تمجید از توانایی هایمان و اینکه می توانیم اول شویم گفت: که به علت کسالت شدید همسرش فردا قادر به همراهی ما نیست و  با هزار آیه و التماس ما را به همدلی، حفظ انسجام و در کنار هم بودن دعوت کرد و رفت.

خلاصه کنم، فردای آن روز از جمع هفت نفره ما، دو نفر اصلاً نیامدند، دو نفر در مسیر حرفشان شد و با قهر رفتند و ما سه نفر باقی مانده هم به جای برگشتن به مدرسه، از این فرصت طلایی نهایت استفاده را نموده و بعد از کلی خیابانگردی، شب به خانه برگشتیم.»

حالا تصور کنید که این گروه به اصطلاح هنری با این درجه از هماهنگی و یکدلی قرار بود در رقابت های کشوری شرکت نموده و مقام هم کسب کند. هر چند بعدها بابت چنین اتفاقی که برای گروه افتاد خدا را هزار بار شکر کردم که اصلاً به مقصد نرسیدیم چرا که با این وضعیت حتماً باید بیش از این تأسف می خوردیم و خجالت می کشیدیم.

  شاید شمای خواننده بگویید که این خاطره صرفاً روایتی از ضعف کار تیمی و گروهی در میان ما ایرانی ها است و می توان مثال هایی هم از نقطه مقابل این رویداد یافت و آن را نقض کرد. پیشنهاد می کنم بهتر است قبل از هر قضاوتی به چند سؤال ساده پاسخ دهیم. اینکه چقدر کار گروهی را دوست داریم و چقدر کار فردی را ؟چقدر سفره چند نفره را دوست داریم و چقدر سفره دو نفره یا اصلاً تنها را؟چقدر محیط کار جمعی را دوست داریم و چقدر اتاق اختصاصی را؟

  پاسخ به این سؤالات اگر در کمال صداقت باشد، مشخص خواهد نمود که ما چه میزان علاقمند به تعامل و کار جمعی هستیم و چه میزان ترجیح می دهیم خودمان باشیم و خودمان. سؤالات و مثال های یاد شده عمدتاً مبین ساده ترین فعالیت های جمعی بودند و اگر مسائلی چون فرمان پذیری، انتقاد پذیری، مسئولیت پذیری و ... در مراحل بعد بیایند،آن وقت حتماً وضعیت از این که گفتم هم نگران کننده تر می شود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:20  توسط سعید هداوند  | 

در حسرت روزهای بهاری

 صبح دیروز،مدیر اجرایی ماهنامه.....،طی تماس تلفنی از بنده جهت حضور در سی و پنجمین شورای علمی نشریه دعوت بعمل آورد. بر آن شدم تا دعوت را اجابت کرده و رأس ساعت مقرر در محل حاضر شدم. عادت کرده بودم به اینکه به رسم معمول، جلسه با کمی تأخیر آغاز شود. به همین دلیل، تأخیر 15 دقیقه ای سردبیر محترم نشریه را به حساب ترافیک و سایر بهانه های معمول گذاشتم.

 ولی این انتظار گویا قرار نبود که به سر رسد. ساعت 17:00 به 17:30 رسید و عقربه دقیقه شمار خط عمود را هم گذراند. اعضای جلسه که عموماً اهل قلم و اندیشه بودند نیز چون من منتظر بودند که غایب محترم حاضر شده و در خصوص آنچه که در دعوتنامه اطلاع رسانی شده بود هم اندیشی نماییم.

 عقربه ها از 17:30 نیز گذشت و به 18:00 رسید. همچنان غایب محترم نیامد. از آنجا که انتظار بیشتر را بی حاصل یافتم از حضور در جلسه منصرف شده و به منزل بازگشتم.در مسیر بازگشت به این فکر می کردم که این همه عقب ماندگی تاریخی از آن است که ما هیچگاه زمان را در نیافتیم و از این بابت است که زمان نیز هیچگاه ما را در نیافته است.

 و البته من هنوز امیدوارم که حداقل نسل آینده از این بی نظمی و بی برنامه گی جان سالم به در برد.

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:24  توسط سعید هداوند  | 

چشم ها را باید شست...

 اصولاً ما ایرانی ها آدم های جالبی هستیم. عادت های رفتاری خاصی برای خودمان داریم. عادت هایی که گاه قرینه اش را می توان در بسیاری از کشورها یافت. مثلاً دوست نداریم فیش حقوقی امان را کسی ببیند و گاه حتی آن را به منزل هم نمی بریم! این از جمله همان عادت هاست که در کمتر کشوری دیده می شود.سخن گفتن از درآمد یک فرد در یک کشور صنعتی امری کاملاً عادی و طبیعی است و از آنجا که تولید ثروت ارزش می آفریند، اتفاقاً هر شهروندی که درآمد بالاتری کسب کرده باشد با شور و هیجان بیشتری از این موفقیت سخن می گوید.

 جالب تر این جا است که چنین تفاوت سلیقه ای وقتی کاملاً به چشم می آید که در مقیاس بزرگتر هم اثر خود را بگذارد. مثلاً شما در ایران، کمتر مدیری را پیدا خواهید نمود که حاضر باشد در مورد درآمد و هزینه های مجموعه اش اطلاعات درستی در اختیار بگذارد. در حالی که در کشورهای توسعه یافته، اطلاعات مالی تمام سازمان ها این چنین پشت درهای بسته قرار ندارد. امتحان این موضوع کار چندان دشواری نیست. شما می توانید با مراجعه به اینترنت بسیاری از این دست اطلاعات را به سادگی استخراج نموده و شفافیت را حس کنید. این شفافیت اتفاقاً در مورد شرکت های خصوصی مصداق پر رنگ تری دارد. شرکت هایی که علاوه بر مردم برایشان مهم است که رقبا هم بدانند از چه توانمندی هایی بهره مند هستند.

 شاید مشکل اصلی این جا است که ما برای شفاف بودن هنوز دلایل قانع کننده ای پیدا نکرده ایم. شاید نمی دانیم که چرا باید شفاف سازی کنیم یا اینکه چرا برابر شفاف سازی مقاومت می کنیم؟ می خواهیم مالیات کمتری بدهیم؟ می خواهیم کسی از دارایی امان مطلع نشود؟ می خواهیم موقعیت مان متزلزل نگردد؟

 مسأله این است که ما هنوز به ارزش صداقت و تاثیر آن بر پیشرفت کل جامعه پی نبرده ایم. اگر برخی از این دست عادت ها به کنار گذاشته شوند، زمینه شکل گیری ارزش هایی چون تولید «علم و ثروت» را پدید می آورند. ثروتی که می تواند هم ضامن زندگی خوب شخصی باشد و هم عامل رشد اجتماعی. ثروتی که حتماً می تواند در خدمت حرکت کردن جامعه در مسیر کمال قرار گیرد. مسیری که به واسطه شفافیت و صداقت در امور، گام اول آن را برداشته اید.

2 نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 9:51  توسط سعید هداوند  | 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

 1. در سرگذشت شیخ فرید الدین عطار نیشابوری آمده است که روزی در حجره اش نشسته بود که درویشی به سراغ او آمد و تقاضای کمک کرد. عطار به وی روی خوش نشان نداد و با تندی او را از خود راند. درویش حین رفتن به او می گوید با این اخلاق و رفتارت چگونه خواهی مرد؟ عطار پاسخ می دهد همانند تو! درویش روی زمین خوابید، کشکولش را زیر سر گذاشت و گفت من این گونه می میرم.درویش همانجا مرد و عطار همانجا زنده شد. و از یک کاسب ساده تبدیل شد به عطاری که من و شما می شناسیم.

 2. اگر خاطرتان باشد در یادداشت «افتخار شیشه ای» که در 1/9/87 در وبلاگ قرار دادم به موضوع گسترده تقلب های علمی و پیامدهای ناگوار آن برای جامعه علمی ایران اشاره نمودم و گفتم وقوع این امر از بدترین رذایل اخلاقی است که می توان آن را به مثابه مرگ تلخی برای اعتبار و جایگاه دانش ایرانی محسوب نمود.

 3. اگرچه آن یادداشت آن قدر گزنده بود که یادآوری مجدد آن هم آزار دهنده می باشد، اما امروز می خواهم در کنار آن موضوع تلخ به شیرینی این مطلب هم اشاره کنم که موفقیت های علمی جوانان ایرانی در همایش های علمی و تخصصی[نظیر جشنواره های بین المللی فارابی،رازی،خوارزمی و...] که نوید متولد شدن دانشمندان جوانی که زحمت تولید علم را به جان می خرند و حاضر نیستند اعتبار و جایگاه تاریخی ایرانیان را به خطر بیاندازند قابل تقدیر و ستایش است.امید است که با مرگ سوء استفاده های علمی، آتش آموختن، تجربه کردن و مستند کردن آموخته ها شعله ورتر گردد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:36  توسط سعید هداوند  | 

اقتصاد جهانی

روزی در روستایی در هند، مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند.

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی، موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.

 این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت:این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد تاجر آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.

روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر وشاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

2 نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 10:17  توسط سعید هداوند  | 

پیشرفت علمی، از واقعیت تا خیال

 ایران مقام اول تولید علم پزشکی در خاورمیانه را کسب نمود. بزرگترین پارک علمی و فناوری شرق کشور در مشهد احداث شد. ایران رتبه اول نانو را در کشورهای اسلامی به دست آورد. با بهره گیری از متدهای نوین علمی و مدیریتی در تولید گندم خودکفا شدیم و ... اینها تنها بخش کوچکی از اخبار مربوط به موفقیت های علمی کشور است که طی هفته پژوهش به کرات در صدر رسانه های ارتباط جمعی قرار گرفت و شهد گوارای پیشرفت علمی را در کام جانمان فرو ریخت.

 شنیدن این گونه خبرها اگرچه شادی بخش است و مایه مسرت، اما همواره جای یک سؤال را نیز باقی می گذارد و آن اینکه تأثیر این گونه موفقیت ها بر حیات اقتصادی، اجتماعی مردم چیست؟ اصلاً چگونه می شود که مقام اول علمی در خاور میانه را کسب کنیم اما با کمال تأسف مطلع شویم که فلان استاد برجسته بهترین دانشگاه مان مقاله یک محقق خارجی را کپی برداری نموده است؟ یا چگونه است که جشن خودکفایی گندم برگزار می کنیم اما از طرف دیگر 5 میلیون تن گندم نیز وارد می کنیم؟

 اشتباه نکنید! قصد سیاسی کردن موضوع یا زیر سؤال بردن موفقیت ها را ندارم. اما نکته اینجاست که کشورهایی که معمولاً در تولید علم پیشتاز هستند وضعیت اقتصادی و صنعتی متفاوتی دارند. ولی ما همواره از گفتن حقایق تلخ پرهیز نموده و تلاش می کنیم که عقب ماندگی مان را به ریشه های تاریخی متصل کرده و یا حل آنها را به آینده ای نامعلوم حواله دهیم.

 امروزه علم و فناوری مبنای توسعه کشورها است. اما سهم ما در این میان چیست؟ آیا به جز چند رشته معدود که آنها هم کاربردی نشده اند، سهمی در این قافله داریم؟ مقالات علمی ما بدون اینکه تبدیل به محصول یا فناوری گردند در اختیار دیگران قرار می گیرد و ما همچنان افتخار می کنیم که در خاورمیانه یا کشورهای اسلامی اول هستیم!

 از یاد نبرید! که برآیند دانش یا فناوری می بایست در خدمت مصرف کنندگان بوده و افزایش رفاه عمومی را در پی آورد. علم برای علم و پژوهش برای پژوهش به تنهایی دردی را دوا نخواهد کرد. علم و پژوهش باید در متن زندگی مردم جاری شوند. دلخوش کردن به رتبه های خیالی ما را از واقعیت ها دور خواهد کرد. شاید بهتر باشد در کنار معرفی کردن پیشرفت های علمی به مردم، وضعیت سایر کشورهای دنیا را هم به آنها بگوییم و صراحتاً اعلام کنیم که بین شاخص رشد علمی با حجم تولید علم تفاوت زیادی وجود دارد.

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:59  توسط سعید هداوند  | 

هفته پژوهش و ...

 ماه رمضان

 در این ماه مجبوریم از ارتکاب گناهان خودداری کنیم. خودمان را عادت دهیم به خواندن قرآن، به رکعت های بیشتر نماز، به سجده های طولانی تر و...اما ماه که تمام می شود می شویم همان آدم سابق، انگار نه انگار!

در هفته پژوهش نیز همه به یاد محققان می افتند، به آنها سر می زنند، حال و روزشان را می پرسند، برایشان همایش، جشنواره و بزرگداشت می گیرند و قول می دهند که به او بیشتر سر بزنند، بودجه های تحقیقاتی را افزایش دهند و... اما هفته که تمام می شود دور پژوهش و پژوهش محوری را خط می کشند تا سال بعد!

 اسفند ماه

 خیابان های شلوغ و پرسرو صدای آخر سال. مردم با جیب های پر از پول می افتند دنبال خرید شب عید. آنها ذوق زده، بی طاقت و کم دقت، بازار را پر رونق می کنند و وقتی به خانه بر می گردند پیراهن های بی دکمه و مانتوهای نخ کش شده می ماند روی دستشان!

در هفته پژوهش نیز دَم به دَم از محقق و غیر محقق! تقدیر می کنند و چنان تحویل شان می گیرند که دهان خودشان هم از تعجب وا می ماند. تنها چیزی که از این تقدیرها رسوب می کند چند عکس یادگاری و یادآوری خاطرات دلنشین آن در سال های آتی می باشد!

  ماه محرم

 در شب های عزاداری امام حسین(ع)، در هر محله، به حول و قوه الهی، چهل-پنجاه هیأت راه اندازی می شود. بعضی از این هیئات چنان کوچک و غریب اند که  اشک آدم را در می آورد. در عوض در بعضی از تکایا جای سوزن انداختن نیست. تا بخواهی لقمه آخر غذایت را قورت بدهی تمام هیکلت طعم غذا را چشیده است.

در هفته پژوهش نیز برخی وزارتخانه ها و سازمان ها چنان همایش هایی بر پا می کنند که بیا و ببین. چه ریخت و پاش ها و تجملاتی که به نام محققان و کام دیگران! صورت نمی گیرد. در عوض در دانشگاه ها (که مهد پژوهش می باشند) مراسم ها آنقدر بی رونق اند که حتی به تعداد محققان دانشگاهی هم مخاطب ندارد چه برسد به اینکه ...

 فروردین ماه

 با آن روز طبیعتش(همان سیزده بدر خودمان). در آن روز هر متر مربع چمن نیمه سبز سرما زده به اندازه یک متر آپارتمان در فرمانیه قیمت پیدا می کند! هرگونه بساطی به راه است. سماور و کاهو، سکنجبین، آش رشته و... خلاصه هر کسی سر خودش را با چیزی گرم کرده است و اصطلاحاً تفریح می کند.

در هفته پژوهش نیز در حاشیه مراسم ها و یزرگداشت ها، بساط شیفتگان چای و شیرینی فراهم است و اگر نسکافه ای هم باشد فبها! کنار بساط ها، لیوان های خالی، شیرینی های دَم خورده و تعداد زیادی آدم را می بینی که حین مز مزه کردن نوشیدنی خود مشغول وارسی اشانتیونی هستند که دریافت نموده اند.

***

 هوای غریبی است.... ، انگار که فرع به اصل غلبه دارد.آنجا نحسی سیزده را بدر می کنند و اینجا انشا الله نحسی جهالت و بی فرهنگی را !! راستی؛ در این خشک سالی، چشمه از کجا آب بیاورد بخورد ؟

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:27  توسط سعید هداوند  | 

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی ...

 1. امروز بالاخره بعد از مدتها تنبلی فرصتی دست داد تا برای کوه پیمایی عازم منطقه کُلک چال بشوم. بر حسب اتفاق با یکی از کوهنوردان همراه شده و با هم طی طریق نمودیم. در طول مسیر از هر دری صحبت کردیم. او می گفت علیرغم اینکه در دنیا مال و منال زیادی ندارد اما از زندگی اش بسیار راضی است و از آن لذت کافی و وافی می برد. این دوست عزیز که بعداً فهمیدم استاد دانشگاه است می گفت: اغلب ما آدم ها در زندگی شخصی امان در حال پس دادن تاوان حرکتی هستیم که شاید سال ها قبل صورت دادیم و  اصلاً هم گمان نمی بردیم که روزی به حساب آید. او می گفت این دنیا محل عمل و عکس العمل است. برایمان محل آزمون است و همه ما تحت امتحان و محاسبه هستیم.

 2. شاید شما هم تجربه کرده باشید کسانی را که کار و کاسبی و رزق و روزی اشان به قاعده نیست. ظاهر امر نشان می دهد که باید مستأصل باشند اما بهترین ها را دارند و بهترین ها قسمت شان می شود. انگار همیشه دست خدا بالای سرشان است و کارشان، پولشان و زندگی اشان همه برکت است و از آن بلاهای محاسبه نشده هیچگاه شامل حالشان نمی شود. و البته حتماً بسیار شنیده اید از نقطه مقابل این افراد، کسانی که علیرغم داشتن همه چیز، هیچ چیز ندارند. و این حکایت بیت المال و حق الناس است.

 3. راستش را بخواهید، الان که این یادداشت را می نویسم پشتم می لرزد که گاهی چقدر ساده می گذریم از کنار تمام آن قاعده های آینده ساز یا آینده خراب کن که مقابل چشم مان است و نمی بینیم. شاید مروری دوباره بر تمام آنچه که در زندگی شخصی امان، زندگی کاری امان، ارتباطاتمان و ... انجام می دهیم لازم باشد. اینکه گاه چه ساده بهانه هایی برای انجام ندادن می تراشیم و فردا روز که همین ها گریبانمان را گرفت، زبان به گلایه می گشاییم که خدایا  مگر ما چه کردیم؟ چقدر تحمل امتحان تو را داریم؟ چرا ما را فراموش کردی؟! و قس علیهذا...

 بد نیست، دوباره سری به خودمان بزنیم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:35  توسط سعید هداوند  | 

ريسك پذيري

 دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم.من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم.من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!و بدين ترتيب دانه روئيد.

دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند.چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن آن را برچید!!

2 نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:28  توسط سعید هداوند  | 

افتخار شیشه ای!

 این روزها موضوع «سرقت علمی» که همان تعبیر غیر محترمانه استفاده از مقالات و تولیدات علمی دیگران،عدم ارجاعات اصولی آنها و ارایه آن در ژورنال های معتبر علمی به اسم فرد جاعل می باشد، موجب جنجال فراوانی در جامعه علمی کشور گردیده است.

سابقه این نوع سرقت ها به امروز و دیروز بر نمی گردد و چند سالی است که تحقیقات و مقاله های علمی بسیاری از دانشجویان و نخبگان علمی کشور به انحای مختلف جعل شده اند. اما آنچه که باعث شده تا رخوت، بی تفاوتی و سکوت چند ساله جامعه علمی نسبت به این موضوع حساس شکسته شود آن است که موضوع از محدوده مرزهای داخلی فراتر رفته و شأن، اعتبار و آبروی علمی کشور را در عرصه های بین المللی به شدت تهدید نموده است. به نمونه های زیر توجه کنید:

 - محققان دانشگاه تگزاس اخیراً طی گزارشی اعلام نمودند که کپی برداری از آثار علمی و تحقیقاتی با درجات مختلفی صورت می گیرد. اما در فاحش ترین کپی برداری ها توسط ایرانیان، بالغ بر 85 درصد مقالات علمی متعلق به 5 مقاله دیگر از سایر محققان بوده که از هریک بین 15 تا 30 درصد کپی برداری شده و گویی مقاله، تکه های به هم وصل شده از تحقیقات سایر محققان بوده است. (روزنامه جام جم،7/8/87)

 - نشریه نیچر نیز در آخرین شماره خود آورده است که از میان مقالات کپی برداری شده در دنیا که از سوی پایگاه اطلاعاتی شناسایی آثار کپی برداری و تقلب های علمی موسوم به DejaVU منتشر شده است، بسیاری از موارد به مقالات، وبلاگ ها و گروه های فارسی زبان در ایران تعلق دارند. (روزنامه جام جم،7/8/87)

 می توان این گونه تصور کرد که گزارش یاد شده یا سایر گزارش های این چنینی مغرضانه است.می توان گفت چون سرقت های صورت گرفته، تعداد زیادی از کل تولیدات علمی کشور را تشکیل نمی دهد، پس نباید نگران بود و فعلاً موضوع، خیلی حاد نشده است.می توان دلخوش بود که در گزارش های منتشر شده در مورد تقلب های علمی، اسم دانشمند نماهای کشورهای مختلف جهان بیشتر از ایران است و فعلاً ما در ساحل امن هستیم. اما نباید فراموش کرد که تعداد کم تقلب های بر ملا شده نه تنها قبح عمل را از بین نمی برد بلکه آبرو و حیثیت علمی یک کشور را نیز زیر سؤال خواهد برد.

2 نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:15  توسط سعید هداوند  | 

مدیریت ایرانی و طرح یک سوال

 مدیریت علم سهل و ممتنعی است. سهل از این بابت که برای فهم قواعد بنیادین آن نیازی به تحصیلات دانشگاهی نیست و ممتنع از این بابت که تحصیلات دانشگاهی حتی در رشته مدیریت نیز برای فهم صحیح آن کفایت نمی کند و شرط اصلی در این میان برخورداری از عقل سلیم و توانایی اندیشیدن به طریق صحیح، منطقی و منسجم است.

 حال سؤال اینجاست که چرا در سازمان های ایرانی، عموماً انتقادات بنیادین صاحبان تفکر به سیاست ها و روش های غلط مدیریتی به جای اینکه در همان سطح مبنایی پاسخ داده شود به سطح بوروکراتیک و فنی تنزل داده شده،که نتیجه نهایی آن پیچیده کردن غیر ضروری و منحرف کردن مسائل سازمانی و نهایتاً تکرار چند باره خطاها در دوره های مختلف است؟

 پاسخی برای این سؤال ندارم، جز نقل این حکایت که به فردی گفتند: زیاد باقالی نخور که کم عقلی می آره. نگاه عاقل اندر سفیهی به طرف کرد و گفت: من سال هاست که باقالی می خورم و حتی خانه ام را هم فروختم و باقالی خریدم و خوردم. اما الحمدالله تا الان هیچ طوری ام نشده...!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:24  توسط سعید هداوند  | 

یک جلسه و هزار حرف ناگفته

 به آنچه که در جلسه 8/8/87 اینجانب با معاون.... در وزارتخانه.... گذشت توجه فرمایید:

 9:15، تلاوت قرآن مجید و خوش آمد گویی توسط میزبان جلسه.

9:25، معاون ..... از اجرای طرحی تازه سخن می گوید. ابعاد مختلف آن را بیان می نماید و هدف از تشکیل جلسه را کارشناسی طرح مذکور به منظور اجرای بی نقص آن بر می شمرد.

9:50، نوبت به ارایه نظر می رسد. به نظرم بعضی از صحبت های طرح شده مبهم است. بخش هایی از طرح ایراد دارد. سؤال می کنم. معاون پاسخ می دهد. جوابش راضی ام نمی کند.

9:55، دوباره توضیح می دهم. همکار کنار دستی ام با مثالی توضیحاتم را کامل می کند.

10:00، معاون، ایراد طرح را می پذیرد. توضیحات بیشتری می دهد.

10:10، همکار کنار دستی ام سؤال دیگری می کند.

10:15، یکی از کارشناسان آن سوی میز به جای معاون پاسخ می دهد. جوری پاسخ می دهد که انگار نباید با این سؤالات، خاطر معاون را مکدر ساخت. معاون دنبال جواب کارشناس را می گیرد. بحث منحرف می شود. به همکارانم که آن سوی میز نشسته اند نگاه می کنم. قلم ها تندتند روی کاغذها راست و چپ می شوند. سرها به نشانه تأیید بالا و پایین می روند. معاون خرسند ادامه می دهد. 

10:30، حالا سؤالات آن سوی میز شروع می شود. سؤالاتی که سؤال نیست، بیشتر تأیید گفته هاست و  جوابشان از قبل معلوم است. سؤالاتی تأییدی که بیشتر به راضی نگه داشتن طرف مقابل می ماند تا کارشناسی موضوع!

11:00، جلسه با صرف چای و شیرینی و البته تأیید 100%  طرح پیشنهادی به پایان می رسد!!

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:4  توسط سعید هداوند  |