دام های تصمیم گیری
معتقدم تصمیم های بد ریشه در روش تصمیم گیری دارند. اینکه انتخاب های جایگزین به درستی تعریف نشوند یا اطلاعات صحیح، جمع آوری نگردند و یا اینکه هزینه/فایده به دقت محاسبه نشود، همگی ریشه در ذهن تصمیم گیرنده دارد. روش تصمیم گیری مدیر می تواند برآیند تمام تصمیمات او را زایل نماید. جان هاموند، رالف کینی و هاوارد رایفا در مقاله ای به نام « اشتباهات تصمیم گیری – 1998» به هشت دام تصمیم گیری اشاره می نمایند:
"دام لنگر انداختن باعث می شود به اطلاعات دریافتی وزن بیشتری بدهیم. دام وضعیت موجود ما را به سوی حفظ وضع موجود هدایت می کند(حتی زمانی که گزینه های بهتری است).دام هزینه ما را به تکرار اشتباهات گذشته وا
می دارد.دام شاهد ما را جذب اطلاعات هدایت کننده به سوی تمایلات قبلی کرده و از توجه به اطلاعات ناقض آن باز
می دارد.دام قالب بندی زمانی بروز می کند که مساله به روشی غلط مطرح می شود و فرایند تصمیم گیری ناچیز شمرده می شود. دام اعتماد افراطی موجب می شود دقت برآورد خود را بیش از حد قلمداد کنیم. دام احتیاط افراطی نیز هنگامی بروز می کند که درباره وقایع، نامطمئن تصمیم بگیریم. این دام ما را به سوی محافظه کاری هدایت می کند. دام یادآوری موجب می شود توجه زیادی به وقایع اخیر و مهیج معطوف شود"
بهترین راه برای دوری گزیدن از همه این دام ها، آگاهی است. مدیران ناگزیرند تا با درس گرفتن از دام های بالا و تجارب گذشته خویش، گام های موثری را برای حمایت از خود و سازمان شان در برابر لغزش های ذهنی بردارند تا همکاران، اطمینان حاصل کنند تصمیم های آنها ایمن و قابل اعتماد هستند.
گنجی، عجب مدان زویرانه جویمت
1. فاصله امان با هم تنها چند واحد درسی بود. اگر شیطنت های دوران دانشجویی، امان داده بود، تنها با گرفتن یک ترم تابستانی، تعداد واحدهای پاس شده ام را می رساندم به تنها رقیب درسی ام «علی شریفی» که همه می شناختندش
به متفاوت بودن!
2. فاصله ام به ظاهرتنها یک ترم تابستانی بود، با کسی که چند مشخصه معروف داشت. اولین نفری بود که وارد کلاس
می شد و آخرین نفری که خارج می شد. اهل مطالعه و ورزش هرروزه بود و معروف به داشتن پوشش همیشه رسمی و متشخص. به ظاهر آرامترین بود و اما پرتلاش ترین. همیشه کم سخن می گفت و فراوان کار می کرد. اهل ادعا نبود و بیش از آنکه حرف بزند عمل می کرد. راه پیشرفت را نه اینکه طی کند، می شکافت . محال بود در شیطنت های دانشجویی ردی از او ببینی و غریب اینکه با همه این اوصاف، مصاحبت با او دلنشین بود و لذت بخش!
3. و عجیب نیست وقتی دیروز بعد از مدتها تلفنی با او صحبت کردم، شنیدم که در مقطع دکترای دانشگاه ادمونتون کانادا پذیرفته شده و به زودی عازم آن کشور خواهد شد، و حالا که خوب فکر می کنم، می بینم چه ساده لوحانه بود که فاصله امان را فقط یک ترم می دیدم. فاصله خیلی بیشتر از این ها بوده است...
4.حتماً برای یک بار هم که شده «ترین» بودن، البته از زاویه مثبت و متعالی اش، اندیشه و ذهن شما را بخود مشغول نموده است. این بهتر بودن و بهترین شدن همه در این نکته خلاصه می شود که فاصله ها را در معنا و مفهوم کم کنیم نه در ظاهر و صورت. باید که بسیار کار کرد، نهایت پیشرفت و توسعه را هدف گرفت و به این فکر کرد که زمان چه تند و سریع در حال گذر است و خلاصه اگر نجنبیم فردا باز در حسرت از کف دادن فرصت هایی هستیم که «شریفی» ها از آن خوب استفاده کردند و ما در حیرت،که فاصله امان در صورت چقدر کم بود و در معنا چقدر ریاد شد.
مشتری مداری
پسرکی وارد داروخانه شد، صندلی مخصوص مشتریان را به سمت میز تلفن هل داد. بر روی صندلی رفت تا دستش به تلفن برسد. شروع کرد به گرفتن شمارهای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید: خانم، میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد،کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد.پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او میگیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد خانم، من پیادهرو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجدداً زن پاسخش منفی بود.پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر... از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر این روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم.پسر جوان جواب داد، نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو میسنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار میکنه!!
افسانه قورباغه جوشان
می گویند که اگر قورباغه ای را در ظرف آبی بیاندازید و حرارت آب را به آرامی بالا ببرید، قورباغه افزایش حرارت را احساس نمی کند و در جای خود آرام باقی می ماند. هنگامی که درجه حرارت به نقطه جوش می رسد، قورباغه تازه متوجه می شود که چه اتفاقی رخ داده، اما این هنگامی است که حیوان بی نوا پخته شده و می میرد.
در مقوله منابع انسانی، این تمثیل در شرایطی مورد استفاده قرار می گیرد که سیاست گذاران سازمانی به تغییراتی که به آرامی، به وقوع می پیوندد، توجه لازم را نشان نداده و فقط زمانی به خود می آیند که تحولات چنان دامنه یافته که رهایی از آن به آسانی میسر نیست.
صرف نظر از درستی یا نادرستی افسانه قورباغه جوشان، آیا انصافاً نشانه هایی از رفتارهای مشابه را در بی خیالی و کم توجهی سازمان به مشکلات منابع انسانی نمی بینیم؟ واگذاری مشاغل به افرادی که فاقد شرایط احراز آن می باشند، عدم تناسب بین شغل و تخصص افراد، مشغولیت ذهنی و جسمی هرروزه کارکنان به ابتدایی ترین امور اداری و نهایتاً جدایی نیروهای خبره از پیکره سازمان، مهمترین نشانه های بی توجهی به این موضوع مهم می باشد.
در این میان تناقضات بین سیاست گذاران سازمان و مدیران حوزه منابع انسانی،کار را چنان گره زده است که نه مدیران می توانند به موفقیت برنامه هایشان امیدوار باشند و نه شعارهای سیاست گذاران پشتوانه ای برای آنها خواهد بود. این در حالی است که فرونشاندن آتش تعارضات، کار چندان دشواری نیست و بعید است که دست اندرکاران ذی ربط ندانند که این تناقض چه بر سر منابع انسانی خواهد آورد.
و چه کسی می تواند ادعا کند که از دامنه و عمق این بحران بی خبر است؟ آرامش فعلی ما قاعدتاً باید از بی خیالی ما باشد. اما از یاد نبریم که حرارت رو به تزاید است و بی خیالی ما از جوش آمدن آب جلوگیری نخواهد کرد.