تبليغاتX
ناگفته های مدیریتی

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

 1.دهه 1360مصادف بود با ایام نوجوانی ام، و دورانی که مساجد به لحاظ پذیرش نوجوانان و جوانها و حضور آنها برای فعالیت های فرهنگی در اوج شکوفایی خود به سر می بردند. و من چه خوش اقبال بودم که در این دوران در محضر روحانی بزرگواری کسب فیض نمودم.

ویژگی برجسته این روحانی بزرگوار-که هر هفته روزهای سه شنبه تعداد زیادی از بچه های محل را به مسجد می کشاند- این بود که موضوعات ثقیل و دشوار دینی را چنان با مثال های ساده قابل فهم می کرد که شنیدن آنها حظ وافر برای مخاطبان به ارمغان می آورد.

 یکی از مثال های جذاب و ماندگار ایشان که هیچگاه از یادم نمی رود، تعبیر وی از «وارونگی» انسان ها در دین و زندگی اشان بود. آن بزرگوار برای تبیین موضوع دو نفر از جوان های اهل محل را جلو آورد و از یکی اشان خواست روی دست هایش بایستد. حالا با دو انسان روبرو بودیم. یکی ایستاده و طبیعی با عناصری به این ترتیب: اول مغز، دوم قلب، آنگاه شکم و نهایتاً شهوت و دیگری که بر دستهایش استوار بود، اول نیازهای شخصی اش برقرار بود، آنگاه قلب و نهایتاً نوبت به مغز می رسید. او در ستایش آنها که چیزی واژگونشان نمی کند سخن گفت و ملامت کرد آنهایی را که با نسیمی، ترتیب اولویت های زندگی اشان بی ترتیب می شود و «وارونه» می گردند.

۲. حتماً شمای خواننده این یادداشت در هر جایگاه و تحصیلاتی که باشید، کشور خود را دوست دارید و برای تحقق زندگی ایده آل هموطنان خود تلاش می نمایید [در این رابطه هیچ شک و شبهه ای ندارم] اما امیدوارم شما هم در پیام این یادداشت شک نکنید که خیلی ها با نسیم، بسیاری با باد و برخی با توفان زندگی بالاخره «وارونه» می شوند و البته هستند کسانی هم که همان معتدل و ایستاده برقرار می مانند. [درست همانند همان مثال که پیشتر آورده شد]

بد نیست برای محکم کاری هم که شده هر از چندی سری به خودمان بزنیم و مطمئن شویم جای منطق، بصیرت و عقلمان تغییری نکرده باشد.

 پی نوشت:این یادداشت ادای دینی بود به روح بزرگوار شهید عباس معصومی به پاس سجایای اخلاقی اش.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:4  توسط سعید هداوند  | 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

 1. در روایات کهن فارسی آمده است که « پادشاهی به منظور آگاهی از وضعیت مملکت خویش، برخی روزها با لباس مبدل از قصر بیرون می آمد و پس از بررسی اوضاع مردم، نیمه های شب به کاخ باز می گشت. در نیمه شبی زمستانی سرخوش از گذشت و گذار انجام شده به حریم قصر وارد شد و در مقابل دروازه ورودی، نگهبانی کهنسالی را دید که با لباسی نازک در حال پاس دادن بود.

شاه از او پرسید: با این لباس کم، سردت نیست؟ نگهبان پاسخ داد: چرا ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم،پس مجبورم که تحمل کنم. شاه تأملی کرد و گفت هم اکنون به داخل قصر می روم و دستور می دهم که پوششی گرم برایت مهیا نمایند.نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به قصر [به مانند همه آنها که به قصر می روند] وعده فراموش کرد و به بستر رفت.

صبح روز بعد جسد پیرمرد نگهبان را که بر اثر شدت سرما یخ زده بود در قصر پیدا کردند، با کاغذی در دست که روی آن با خطی لرزان خطاب به شاه نوشته شده بود: من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم، ولی وعده لباس گرم تو مرا کُشت!»

2. هدف بزرگ تعیین کردن یعنی وارد شدن به مجموعه ای از فرصت ها و تهدیدها، یعنی وارد شدن به راهی که یا انتهایش اصلاح امور است یا بدتر کردن اوضاعی که در آن به سر می بریم. و به همین دلیل است که از قدیم گفته اند: سنگ بزرگ را اگر نمی توانید به هدف بزنید، اصلاً بلند نکنید، چرا که در غیر این صورت چشم های مشتاق و دلهای امیدواری که ناامید کردنشان فقط شکستگی درون و ویرانی اوضاع را در پی می آورد.

3. وفای به عهد از امور سفارش شده در دین مقدس اسلام و از جمله اصول فراموش شده در نزد مدیران است. این یعنی اینکه اگر وعده ای به سازمانتان، کارکنانتان، مشتریانتان و ... دادید باید به آن عمل نمائید و الا به قول پیرمرد فقید نگهبان « ما که هرشب با این لباس کم هم سرما را تحمل می کردیم»

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:2  توسط سعید هداوند  | 

آموزش بدون پرورش؟!

 در طول دوران تحصیل[چه آن زمان که دانش آموز بودم و چه آن زمان که دانشجو شدم]این سؤال که این همه صبح زود از خواب بلند شدن، مدرسه و دانشگاه رفتن، ذهن را انباشته از محفوظات کردن، دلهره امتحان داشتن، قبول شدن یا نشدن به چه کارم می آید؟ و چقدر به درد زندگی ام می خورد؟ همواره ذهنم را مشغول به خود می کرد.و حالا که آن روزها سپری شده و تجربه فعالیت چندین ساله در سازمانهای دولتی و خصوصی را پیدا نموده ام، راحت تر می توانم به این موضوع بپردازم.

 معتقدم ریشه تمام این سؤالات منطقی و پاسخ های غیر مطمئن را باید در شیوه عملکرد نظام آموزشی کشورمان جستجو نمود. مقوله ای که اگر فرض کنیم «آموزش» به مثابه شبکه تعلیم ماست، «پرورش» روح آن می شود. به معنای دیگر اگر فرض کنیم آموزش کسی را متخصص می کند، پرورش متعهد سازی را به همراه می آورد و اگر باور داشته باشیم که متعهد متخصص این روزها به کار کشورمان بیشتر می آید آن وقت بیشتر غربت پرورش را در نظام آموزشی خواهیم فهمید.

 به تعبیر ساده تر وظیفه رشد دادن فراگیران به کارکنانی مؤثر و پیشرو را باید در عملکرد نظام آموزشی جستجو نمود که این روزها بیشترین حجم بودجه جاری کشور را به خود اختصاص داده است. این یعنی اینکه اگر ما مدرسه رفتیم، اگر دانشجو شدیم و اگر پس از گذشت سالها و صرف هزینه گران، هنوز یاد نگرفتیم که کار کردن یعنی چی، متوجه نشدیم که مسئولیت پذیری یعنی چی و درک نکردیم که قانون گرایی یعنی چی، باید به حال عمر رفته و فرصت سوخته تأسف خورد و گفت از ماست که بر ماست.

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:57  توسط سعید هداوند  | 

خاطره ای در باب کار گروهی

 در این یادداشت بنا دارم تا با بیان خاطره ای واقعی به موضوع «کار گروهی» یا به قول فرنگی هاTeam Work پرداخته و میزان توجه امان به این مقوله مهم را از منظری متفاوت بررسی نمایم.

 « بهمن ماه سال 1370 بود که گروه تئاتر دبیرستان مان [که من هم عضو آن بودم] در منطقه 14 تهران اول شد و مجوز حضور در مسابقات کشوری را - که آن زمان در منطقه یک برگزار می شد- به دست آورد. روز ارایه نمایش ما هجدهم بهمن بود و از قرار تماشاگران زیادی هم از دبیرستان های مختلف دعوت شده بودند تا در روز موعود نمایش ما را ببینند.

عصر روزی که قرار بود فردایش شاهکارمان را ارایه دهیم، معلم امور تربیتی امان اعضای گروه را جمع کرد و بعد از کلی تعریف و تمجید از توانایی هایمان و اینکه می توانیم اول شویم گفت: که به علت کسالت شدید همسرش فردا قادر به همراهی ما نیست و  با هزار آیه و التماس ما را به همدلی، حفظ انسجام و در کنار هم بودن دعوت کرد و رفت.

خلاصه کنم، فردای آن روز از جمع هفت نفره ما، دو نفر اصلاً نیامدند، دو نفر در مسیر حرفشان شد و با قهر رفتند و ما سه نفر باقی مانده هم به جای برگشتن به مدرسه، از این فرصت طلایی نهایت استفاده را نموده و بعد از کلی خیابانگردی، شب به خانه برگشتیم.»

حالا تصور کنید که این گروه به اصطلاح هنری با این درجه از هماهنگی و یکدلی قرار بود در رقابت های کشوری شرکت نموده و مقام هم کسب کند. هر چند بعدها بابت چنین اتفاقی که برای گروه افتاد خدا را هزار بار شکر کردم که اصلاً به مقصد نرسیدیم چرا که با این وضعیت حتماً باید بیش از این تأسف می خوردیم و خجالت می کشیدیم.

  شاید شمای خواننده بگویید که این خاطره صرفاً روایتی از ضعف کار تیمی و گروهی در میان ما ایرانی ها است و می توان مثال هایی هم از نقطه مقابل این رویداد یافت و آن را نقض کرد. پیشنهاد می کنم بهتر است قبل از هر قضاوتی به چند سؤال ساده پاسخ دهیم. اینکه چقدر کار گروهی را دوست داریم و چقدر کار فردی را ؟چقدر سفره چند نفره را دوست داریم و چقدر سفره دو نفره یا اصلاً تنها را؟چقدر محیط کار جمعی را دوست داریم و چقدر اتاق اختصاصی را؟

  پاسخ به این سؤالات اگر در کمال صداقت باشد، مشخص خواهد نمود که ما چه میزان علاقمند به تعامل و کار جمعی هستیم و چه میزان ترجیح می دهیم خودمان باشیم و خودمان. سؤالات و مثال های یاد شده عمدتاً مبین ساده ترین فعالیت های جمعی بودند و اگر مسائلی چون فرمان پذیری، انتقاد پذیری، مسئولیت پذیری و ... در مراحل بعد بیایند،آن وقت حتماً وضعیت از این که گفتم هم نگران کننده تر می شود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:20  توسط سعید هداوند  |