مدیریت الک دولکی!
1. نمی دانم تا چه اندازه با بازی «الک دولک» آشنا هستید ولی برای آنها که آشنا نیستند همین قدر بس که رسم این بازی چنان بود که چوب «الک» را به هوا انداخته و آنگاه با چوب «دولک» چنان بر آن می کوفتند تا دورتر برود. بی هیچ دقت و اندیشه ای، هر چه دورتر بهتر! و تنها چیزی که به ذهن ضربه زننده به هنگام نواختن ضربه خطور نمی کرد ملاک و معیاری برای ضربه بود و مقصدی برای رسیدن!!
2. و عجیب نیست که همین ولنگاری ها، نهایتاً «الک دولک» را از چرخه بازی های کودکانه حذف نمود و امروزه کمتر کسی حاضر به انجام این نوع بازی بی قانون [ و البته خطرناک] می شود.
چرا که با گذشت زمان و افزوده شدن بر پیچیدگی های ذهنی، مردم دیگر کار بی حساب و «الکی» را خریدار نبوده و جملگی ترجیح می دهند که اگر قرار است حتی برای بازی هم وقت بگذارند و علاوه بر جسم، ذهنشان را نیز درگیر سازند، بهتر است دو قاعده «نظم» و «قانون مندی» در آن رعایت شود.
3. حالا که این روزها صحبت از تدوین و تصویب برنامه پنجم توسعه اقتصادی است، ای کاش مسئولان ذیربط به این موضوع نیز توجه نمایند که طرح ریزی و تصویب این گونه برنامه ها اگر چه لازمه توسعه همه جانبه کشور می باشد اما به انجام رسانیدن برنامه های وعده های داده شده با نوع مدیریتی که متأسفانه در اغلب سازمان ها وجود دارد به سادگی امکان پذیر نیست. منظور شیوه مدیریتی است که تنها به ضربه زدن برای پرتاب مشکل به فاصله ای دورتر می اندیشد.مدیریتی که انگار «هدف گذاری» برایش اهمیت ندارد، مدیریتی که درگیر «گذشته» است و به «حال» بیشتر می اندیشد تا «آینده»، مدیریتی که درک درستی از چالش ها ندارد و به خوبی آن را مدیریت نمی نماید، مدیریتی که رابطه سالاری را جایگزین شایسته سالاری نموده است. مدیریتی که چیزی است مشابه با بازی «الک دولک»، با مجموعه ای از قیل و قال های مشابه به آنچه که هنگام کوفتن «دولک» بر «الک» می شنویم!
4. و اینجاست که نگران می شویم، مبادا مدیریت الک دولکی، اشتهای کشور را به توسعه و توسعه یافتگی از بین برده و ذائقه امان را به آنچه که داریم عادت دهد.
میراث
1. از چند سال پیش که پدربزگم به رحمت ایزدی پیوست، بحث در مورد «ارث» و «میراث» و نحوه تقسیم آن به موضوع ثابت محافل فامیلی تبدیل شد و البته هر از گاهی اختلافاتی هم بر سر آن بروز می کرد که با پا در میانی بزرگترها خیلی دامنه دار نمی شد، ولی چه فایده که بعد از مدتی دوباره روز از نو و روزی از نو ...
2. اینکه «ارث» چیز خوبی است و حتی از شیر مادر هم حلال تر می باشد حرفی در آن نیست. اما به نظرم «میراث» چیز خطرناکی است، چرا که این قابلیت را دارد که آدمی را تبدیل به میراث خوار نماید و این در فرهنگ ما که آن را مترادف با «مفت خور» یا «ارث خور» می داند چندان دلچسب نمی باشد.
البته این یک روی قضیه است. این ارث می تواند آدمی را «میراث دار» نیز نماید. که تعریف کاملاً محترمانه ای است. میراث دار ممکن است از آنچه که به او ارث رسیده بکاهد اما به ثروت آینده برای یک وارث دیگر خواهد افزود و آنچه که به دست می آورد حتماً کمتر از مال فرو گذاشته نیست.
3. اینها که گفتم حکایت کشور ماست که خیلی عزیز است و عاشقانه آن را دوست داریم و حاضریم تا سرحد جان برای سربلندی و پیشرفت آن تلاش نماییم. ما وارثان دانش و هنر گذشتگانیم. صاحبان تجربه بزرگانی همچون ابوعلی سینا، زکریای رازی، خواجه نصیر طوسی، ابن هیثم، ابوالقاسم فردوسی، سهراب سپهری، مهرداد اوستا، محمود فرشچیان، رسام عرب زاده، پروفسور حسابی، پروفسور فضل الله رضا، پروفسور لطفی زاده، پروفسور کامران، پروفسور نادری و ... هستیم. اینها نسل پیشین ما هستند که آنچه داشته های امروز ما محسوب می شود از کاشته های دیروز آنان است. اما ما امروز برای آیندگان چه خواهیم کاشت؟ کدام افق نوینی را برای آنان خواهیم گسترانید؟ کدام رسم زمانه و شرح عاشقانه در کارهایمان پیداست؟ روش کارمان، مدیریت مان، فرهنگمان و... چقدر فراگیر است؟ به نظم چقدر اعتقاد داریم؟ برنامه ریزی چقدر در کارهایمان دخیل است؟ به میراثمان، به داشته هایمان چقدر بها می دهیم؟
پاسخگویی به سؤالات بالا را بر عهده شما می گذارم ولی امیدوارم بعد از مرور پرسش های بالا به روشنی نتیجه بگیرید که بعد از این همه سال که برای پیشرفت و توسعه یافتگی کشورمان تلاش کردیم ما میراث دار بودیم یا میراث خوار؟
نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهید.
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگوییدبه ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کش ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.
منبع: نامه هایی به پسرم،برنارد کیول