شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
«علم برای علم و پژوهش برای پژوهش به تنهایی دردی را دوا نخواهد کرد.علم و پژوهش باید در زندگی مردم جاری شوند» این عبارت، کلیدی ترین واژه ای است که به مناسبت های مختلف در سخنرانی ها، مقالات و یادداشت های گوناگونی که نوشته ام همواره به زبان آورده ام.
اکنون که با فرا رسیدن ماه مهر، آغازین برگ های تقویم دانشگاهی نیز ورق خورده و دانشگاه ها پس از یک رخوت سه ماهه بار دیگر به عنوان مراکز اصلی علم و پژوهش در متن جامعه جریان پیدا نموده اند، لازم است تا بار دیگر با مرور عبارت بالا چند نکته دیگر را نیز بدان افزود:
1. دانشگاه ها به عنوان مراکز تولید علم می بایست پیشتاز ارتباط با متن جامعه باشند. ولی شواهد و قرائن حاکی از آن است که اغلب دانشگاه ها عمدتاً درون حصاری از اطلاعات و آموخته های سنتی و قدیمی گرفتار آمده و از درک نیازهای واقعی و مشکلات عمومی جامعه دور مانده اند. این ادعایی گزاف نیست و برای اثبات آن می توان به فهرست تحقیقات و پژوهش هایی که دانشگاه ها هر ساله در قالب طرح های پژوهشی یا پایان نامه های دانشجویی انجام می دهند مراجعه کرد و روشن ساخت که چند مورد از آنها مستقیماً با نیاز های مردم و جامعه مرتبط هستند و چند مورد صرفاً به منظور تولید علم صورت گرفته اند.
2. مشکل دیگر به انجماد سرفصل ها و محتواهای آموزشی بسیاری از دروس باز می گردد. تغییرات فناوری و تحولات پیرامونی، بازنگری و به روز نمودن منابع آموزشی را الزامی می سازد. اما گاهی اوقات این بازنگری چنان به طول می انجامد که محتوای مذکور بیشتر حالت تاریخ یک رشته یا موضوع علمی را پیدا می نماید. برای نمونه هنوز هم در اغلب دانشگاه های کشورمان در رشته تکنولوژی آموزشی، نحوه کاربری وسایلی نظیر اورهد، اُپک، فیلم استریپ، طلق شفاف و ... آموزش داده می شود که مشخصاتی غیر قابل هضم برای دانشجوی امروز دارد. همین مسئله با درجاتی متفاوت برای سایر رشته های علمی در دانشگاه ها مصداق دارد.
3. اگر قرار است ایران در افق 1404، تبدیل به قطب علمی، اقتصادی و فناوری گردد، باید طور دیگری اندیشید. سیستم علمی و تحقیقاتی کشور در رویارویی با نوآوری ها و تازه های علمی باید چالاک و جسور باشد نه اینکه زمانی با آن مواجه شود که منقضی شده و تازه های دیگری جایگزین آن گردیده اند. ارتباط صنعت و دانشگاه باید تقویت شود نه اینکه این ارتباط بطور صوری و با تشکیل دفتری به همین نام شکل گیرد. تولید مقاله توسط دانشجویان[به عنوان بدنه دانشگاهی کشور] باید مورد توجه قرار گیرد نه اینکه سیستم موجود او را به سمتی سوق دهد که به صورت صوری هم که شده اسم یک استاد یا مدرس دانشگاهی را در کنار مقاله اش درج نماید تا قابلیت ارایه در کنفرانس ها یا انتشار در مجلات تخصصی را پیدا نماید. ارزیابی تولیدات علمی کشور باید از یک مکانیزم منطقی و منسجم برخوردار باشد نه اینکه .....
منصف باشیم! پیشرفت علمی کشور فقط با ارایه آمار و ارقام صورت نمی پذیرد. لازمه این کار مقداری جسارت و کمی درک درست از تحولات علمی منطقه و جهان است.
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟
1.در قصه های کهن آمده است که پادشاهی بود بسیار ضعیف النفس و عیاش. از آنها که به لودگی بها می داد و دلقکان از مقربان درگاه او بودند. نقل است روزی در محفلی که شاه معلوم الحال برپا کرده بود حکیم فرزانه ای که در آن جمع حضور داشت به دلیل وجاهتش بسیار مورد ریشخند اطرافیان شاه قرار گرفت ولی سکوت کرد و دم بر نیاورد. اما وقتی تیغ لودگی های شاه نیز بر تنش نشست، قرار از کف داد و خطاب به شاه فریاد برآورد که من تا پیش از این گمان می بردم که تو شاهی، اما حالا دانستم که دلقکی هستی که لباس عاقلان را پوشیده ای!
2.اگر یادداشت« کاش می شد کسی ساز نزند!» را که در 26/1/88 در وبلاگ قرار دادم مطالعه کرده باشید، حتماً با من هم عقیده هستید که از عجایب سازمان های ایرانی، این روزها فخر و مباهات برخی از افراد به قانون شکنی و عدم رعایت هنجارهای سازمانی گردیده است. منظورم کسانی است که بی حرمتی به قوانین و دور زدن قانون برایشان تبدیل به ارزش شده و از اصطلاح « زدیم و رفتیم و دُم به تله ندادیم» با افتخار هرچه تمامتر یاد می کنند و آن را به رخ دیگران می کشند! به گمان شما این عجیب نیست؟
و عجیب تر از آن اینکه این گونه نابهنجاری ها میان هر نوع از افراد یافت می شوند. هم آنها که از میزان تحصیلات و سطوح شغلی پایین برخوردارند و به قول برخی ها کف سازمان هستند و هم آنها که دارای تحصیلات و موقعیت عالی هستند و جایگاه و منصبشان را نشانه شخصیت شان می پندارند. خلاصه اینکه از این دست آدمهای بی مبالات و رشد نیافته این روزها فراوان پیدا می شوند. آنهایی که نه به حقوق دیگران محل می گذارند و نه فرهنگ و شخصیت سازمانی را می توان در آنها یافت. همان گونه که زمانی منطق و تعقل در نزد برخی شاهان یافت نمی شد.
مدیریت الک دولکی!
1. نمی دانم تا چه اندازه با بازی «الک دولک» آشنا هستید ولی برای آنها که آشنا نیستند همین قدر بس که رسم این بازی چنان بود که چوب «الک» را به هوا انداخته و آنگاه با چوب «دولک» چنان بر آن می کوفتند تا دورتر برود. بی هیچ دقت و اندیشه ای، هر چه دورتر بهتر! و تنها چیزی که به ذهن ضربه زننده به هنگام نواختن ضربه خطور نمی کرد ملاک و معیاری برای ضربه بود و مقصدی برای رسیدن!!
2. و عجیب نیست که همین ولنگاری ها، نهایتاً «الک دولک» را از چرخه بازی های کودکانه حذف نمود و امروزه کمتر کسی حاضر به انجام این نوع بازی بی قانون [ و البته خطرناک] می شود.
چرا که با گذشت زمان و افزوده شدن بر پیچیدگی های ذهنی، مردم دیگر کار بی حساب و «الکی» را خریدار نبوده و جملگی ترجیح می دهند که اگر قرار است حتی برای بازی هم وقت بگذارند و علاوه بر جسم، ذهنشان را نیز درگیر سازند، بهتر است دو قاعده «نظم» و «قانون مندی» در آن رعایت شود.
3. حالا که این روزها صحبت از تدوین و تصویب برنامه پنجم توسعه اقتصادی است، ای کاش مسئولان ذیربط به این موضوع نیز توجه نمایند که طرح ریزی و تصویب این گونه برنامه ها اگر چه لازمه توسعه همه جانبه کشور می باشد اما به انجام رسانیدن برنامه های وعده های داده شده با نوع مدیریتی که متأسفانه در اغلب سازمان ها وجود دارد به سادگی امکان پذیر نیست. منظور شیوه مدیریتی است که تنها به ضربه زدن برای پرتاب مشکل به فاصله ای دورتر می اندیشد.مدیریتی که انگار «هدف گذاری» برایش اهمیت ندارد، مدیریتی که درگیر «گذشته» است و به «حال» بیشتر می اندیشد تا «آینده»، مدیریتی که درک درستی از چالش ها ندارد و به خوبی آن را مدیریت نمی نماید، مدیریتی که رابطه سالاری را جایگزین شایسته سالاری نموده است. مدیریتی که چیزی است مشابه با بازی «الک دولک»، با مجموعه ای از قیل و قال های مشابه به آنچه که هنگام کوفتن «دولک» بر «الک» می شنویم!
4. و اینجاست که نگران می شویم، مبادا مدیریت الک دولکی، اشتهای کشور را به توسعه و توسعه یافتگی از بین برده و ذائقه امان را به آنچه که داریم عادت دهد.
خوش بین باشیم یا خوش خیال؟
نگاه خوش بینانه، رفتار و روش پیش برنده در برخورد با تلخی ها و سختی ها است و در برابر رویکرد بدبینانه قرار می گیرد. برخی افراد به عمد یا از سر اشتباه، نگاه خوش بینانه را با خوش خیالی یکسان فرض نموده و آن را در مقابل بدبینی قرار می دهند. در حالی که افراد خوش بین واقعیت را با دقت تمام نگاه کرده و آن را انکار نمی کنند، ساده انگاران، چشمان خود را بر روی تلخی ها و واقعیت های دشوار به راحتی می بندند.
روش خوش بین ها این است که از همه نیروها برای باز کردن گره ها و حل مشکلات استفاده می کنند. این تفاوت ها میان افراد خوش بین با کسانی که مشکلات را ساده فرض می کنند در این روزها که دامنه بحران اقتصادی به ایران نیز کشیده شده، آشکارتر خواهد شد.
تجربه مواجهه کشورهای بحران دیده و چگونگی رویارویی آنها با بحران شدید اقتصادی نشان می دهد که نمی توان خوش خیال بود و به امید حل خود به خود مشکلات باقی ماند.
انتظار می رود مدیران تصمیم گیر نیز این واقعیت را درک نموده و ساده انگارانه با مسایل برخورد ننمایند. رکود اقتصادی و بیکاری، تهدید بالقوه ای است که زنگ خطر آن از مدتها پیش نواخته شده و نگرانی از دامنه دار شدن آن از ابتدای سال جاری به شدت در کشور احساس می شود.
ایجاد انگیزه و اشتیاق در سرمایه های انسانی و بهره گیری از ایده ها و تفکرات آنان برای برون رفت از این موقعیت دشوار، می تواند یک راه حل باشد که نیازمند عبور از فرد گرایی،استفاده از راه حل های کارشناسانه،سعه صدر و اجتناب از رویکردهای سیاسی- جناحی می باشد.
البته این راه حل ها زمانی مفید و کارساز خواهد بود که تصمیم گیرندگان به جای ترویج ساده انگاری و رویکرد تقلیل گرایانه، هوشیار و بیدار باشند و جامعه را از غفلت و ناآگاهی در برابر واقعیت ها دور نگه دارند. خوش بین بودن با خوش خیال بودن تفاوت دارد و این دو را نباید یکسان پنداشت و ترویج کرد.
یک سوزن به خود!
اولین کنفرانس تخصصی «آموزش مهندسی ایران در 1404» در 22 و 23/2/88 در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار گردید. اینجانب نیز در این کنفرانس در خصوص موضوع «لزوم نوآوری در آموزش های مهندسی» به ایراد سخنرانی پرداختم.
اگرچه اینجانب و سایر سخنرانان محترم از ضرورت تحول در آموزش های مهندسی سخن گفتیم، اما واقعیت این است که کمتر امید دارم که تأثیرات و نتایج این سخن ها در عرصه عمل مشاهده شود. برای وقوع این امر دلایل متفاوتی می توان برشمرد. اما آنچه که می خواهم به آن بپردازم موضوع خنثی و بی عمل بودن برخی از مسئولین آموزش و واحدهای تحت امر آنها در تداوم و تشدید چالش های آموزشی سازمان می باشد.
سابق بر این مدیران سنتی را به محافظه کاری در گفتار و رفتار متهم می کردیم. اما امروزه بخش وسیعی از مدیران و کارشناسان آموزش که اکثریت شان را تحصیل کردگان رشته های مدیریت تشکیل می دهند و به لحاظ حرفه ای بسیار مجرب می باشند، از شدت محافظه کاری در رساندن نظرات کارشناسی اشان به گوش رؤسا، دست سنتی ها را از پشت بسته اند!
در اغلب موارد شاهد بوده ام که مسئولین آموزش به دلیل حاکم بودن روحیه محافظه کاری بر آنها حتی از در میان گذاشتن صریح، شفاف و رو در روی مشکلات و کمبودهای واحدهای خویش به بهانه تکراری« فعلاً وضعیت حساس است» خودداری ورزیده و از ساده ترین و بی تأثیرترین روش یعنی مکاتبه با مراجع ذی ربط که معمولاً هیچگاه وقت و حوصله ای برای خواندن این گونه عریضه ها را ندارند و اکثراً با یک هامش نویسی کوتاه و کلیشه ای آن را به بایگانی سازمان می سپارند متوسل می شوند.
با این وضعیت، به هر اندازه خوش بین باشیم باید بپذیریم که چشم انداز امیدوار کننده ای در برابرمان نیست و دقیقاً به همین دلیل است که می بایست دست از محافظه کاری افراطی کشیده و ضمن مواجهه شجاعانه درباره مشکلات و خطرهایی که موجودیت آموزش را تهدید می نماید، با رویکردی دیگر به آن نگریسته که این خود مهمترین عامل در نوآوری و اثر بخشی آموزش های سازمانی خواهد بود.
نقدی بر نقشه جامع علمی کشور
حتماً جملاتی نظیر:«جمهوری اسلامی ایران مقام اول تولید علم پزشکی در خاورمیانه را کسب نمود یا در فلان یا بهمان رشته علمی در سطح کشورهای اسلامی مقام نخست را به دست آوردیم» یا عباراتی شبیه به این را بارها از زبان مسئولان علم و فناوری کشور شنیدید و البته بعداً در جواب این پرسش که چگونه، چطور و با کدام شاخص این موفقیت ها اندازه گیری شده اند؟ مشخص می شود که تنها معیار، تعداد مقالات ارایه شده به ISI است!
تأکید و مانور بیش از اندازه بر این شاخص [تعداد مقالات ISI]، کار را به جایی رسانده که برخی از افراد مؤثر در سیاستگذاری های علمی کشور در مصاحبه های مختلف، مدعی شدند که با هدف قراردادن تعداد مقالات ISI در پیش نویس نقشه جامع علمی کشور، می توان اهداف سند چشم انداز 20 ساله را در عرض 5 سال تأمین نمود!!
اکنون که این ادعا با انتشار پیش نویس نقشه جامع علمی کشور، رسمیت به خود گرفته است، با قوت می توان گفت «هدف علم را گم کرده ایم.» هدف علم، همان طور که در تمام ادوار تاریخ آمده است، آسان تر کردن زندگی بشر می باشد و بدیهی است که این هدف وقتی به دست می آید که علم طوری در همه شئون زندگی [دست کم در شئون مادی] رسوخ کند که اثر آن را در زندگی مردم مشاهده کنیم.
مثلاً وقتی می گوییم ایران 1404 « کشوری است توسعه یافته با جایگاه اول اقتصادی، علمی و فناوری در سطح منطقه» در پزشکی معنی اش این می شود که در خدمات بهداشتی و درمانی، وضعیت بیمارستان ها، استفاده از تکنیک های نوین در پزشکی، شناخت دقیق و تلاش برای درمان بیماری ها، ایران در منطقه بی نظیر خواهد بود. و این اصلاً به این معنی نیست که تعداد مقالات ما در این یا آن ژورنال علمی چقدر باشد.
البته بدیهی است که افزایش مقالات، یکی از شروط مهم برای توسعه علمی است اما نه تا بدانجا که همه عوامل توسعه یافتگی را در آن خلاصه کنیم. نگاهی به وضعیت بیمارستان های کشور و نحوه سرویس دهی آنها و مسیر اقدامات درمانی صورت گرفته در آن به خوبی نشان می دهد که آیا ما در پزشکی در سطح اول منطقه قرار داریم یا نه؟ [ و در سایر حوزه ها نیز قس علیهذا...]
علم برای علم و پژوهش برای پژوهش به تنهایی دردی را دوا نخواهد کرد. هر دو باید در متن زندگی مردم جاری شوند. دلخوش کردن به رتبه های خیالی ما را از واقعیت ها دور خواهد کرد. شاید بهتر باشد در کنار معرفی کردن پیشرفت های علمی به مردم، وضعیت سایر کشورهای دنیا را هم به آنها بگوییم و صراحتاً اعلام کنیم که بین شاخص رفاه اجتماعی با حجم تولید علم تفاوت زیادی وجود دارد.
سیاست های کلی برنامه پنجم توسعه و چند نکته
1. ابلاغ سیاست های کلی برنامه پنجم توسعه از سوی رهبر معظم انقلاب، زمینه را برای برداشتن یکی از گام های بنیادین جهت تحقق سند چشم انداز بیست ساله کشور را فراهم آورد. یکی از مهمترین محورهایی که در سیاست های اعلام شده توسط معظم له مورد توجه قرار گرفته است «محور علمی و فناوری» است. در این محور بر مواردی نظیر: افزایش 3 درصدی بودجه پژوهش از تولید ناخالص ملی، افزایش 20 درصدی ورود به دوره های تحصیلات تکمیلی، دستیابی به جایگاه دوم علمی و فناوری در منطقه، گسترش حمایت هدفمند مادی و معنوی از نخبگان و تکمیل و اجرای نقشه علمی کشور تأکید گردیده است.
2. ناگفته پیداست که امور مذکور همگی در حیطه سیاستگذاری علم و فناوری قرار می گیرند. انتشار پیش نویس نقشه جامع علمی کشور در ماه های اخیر و تدوین سایر اسناد مرتبط با حوزه علم و دانش حکایت از آن دارد که در زمینه سیاستگذاری موفق عمل نموده ایم.اما نکته اینجاست که سیاست های یاد شده که در قالب مواد مختلف برنامه های پنج ساله تدوین و تصویب شده است با کدام سازوکار و اصول می خواهند اجرا شوند؟ مهمترین چالش در اجرایی نمودن سیاست های برشمرده، موازی کاری، پراکنده کاری، تکراری کاری و فقدان نظام مستند سازی فعالیت های دانشی در شبکه اطلاعات علمی کشور است. همچنین وجود مراجع مختلف اجرایی در بخش علم و فناوری باعث خواهد گردید تا از پتانسیل های موجود استفاده بهینه بعمل نیامده و حتی یکدیگر را خنثی نمایند.
3. تحقق سهم 3 درصدی بودجه تحقیقاتی، که جامعه پژوهشی کشور همواره در آرزوی آن بوده است، بدون خواست واقعی و قوانین اجرایی مناسب شکل نخواهد گرفت. ارتباط مؤثر صنعت و دانشگاه نیز مستلزم رنسانس فکری در نگرش به وضعیت موجود در این دو حوزه است.
کسب جایگاه دوم علمی و فناوری در منطقه که حدوداً 25 کشور هدف را در بر می گیرد نیز مستلزم رصد دقیق وضعیت توسعه دانش در سایر کشورها است.چرا که کسب رتبه در یک سال یا یک دوره خاص نمی تواند تا مدت مدید ادامه داشته باشد.
توسعه دوره های تحصیلات تکمیلی نیز قطعاً با محدودیت اعضای هیأت علمی مواجه خواهد شد. تجربه کشورهای توسعه یافته نشان می دهد که برای نیل به این مقصود، ایجاد و گسترش پژوهشگاه ها و مراکز تحقیقاتی برای تولید دانش و محوری کردن نقش دانشگاه ها بسیار ضروری است.
حمایت از نخبگان نیز اگرچه تا کنون با تأسیس «بنیاد نخبگان» جنبه عملی پیدا نموده، اما باید توجه داشت که حمایت از «نخبه» به معنای دادن وام یا سایر تسهیلات مادی به آنها نیست. بلکه این مهم از طریق اعطای شأن و منزلت اجتماعی به نخبگان و به کار گماردن آنها در جایگاه واقعی اشان جامه عمل خواهد پوشانید.
و آخرین زنجیره از این سیاست ها، نظارت مستمر بر حسن اجرای آنها است. بهترین برنامه ها اگر ضمانت اجرا نداشته باشند تنها بر روی کاغذ بهترین خواهند بود. ورود نهادهای قانونی و مؤثر در پایش مستمر برنامه ها، به اثر بخشی آنها خواهد افزود. در غیر این صورت کسانی هستند که با آمار سازی، اقدامات خود را حتی جلوتر از برنامه ها نیز نشان داده و حتی در جایگاه مدعی نیز قرار گیرند.
برگی از تاریخ
۱.در کتاب خاطرات شعبان جعفری، ملقب به شعبان بی مخ،حکایت های عجیبی از این شخصیت خشن تاریخ معاصر ایران نقل شده است. مثلاً اینکه روزی شعبان پس از بازی پینگ پنگ و باخت پی در پی به رقیب، علت شکستش را کوچکی میز اعلام کرد و دستور داد در مرتبه بعد میز پینگ پنگ را از هر طرف چند سانت بلندتر بگیرند تا انقدر توپ روی زمین نیفتد! و وقتی اطرافیان به او گفتند که این کار مخالف با «استاندارد» بازی است، فریاد زد که کدام «استاندار؟» اصلاً «استاندار» غلط می کنه که در تصمیم من دخالت کند!! و عجبا که چنین شخصیتی که از حداقل منطق و شعور بی بهره بوده، بخش مهمی از تاریخ معاصر ایران را رقم زده است.
۲.موضوع اختلاف نظر های کارشناسی از جمله مسایلی است که از دیر باز در سازمان های ایرانی همواره موجب درگیری میان مدیران و کارشناسان گردیده است. و در این میان است که برای اهل منطق،یکی چون شعبان می شود که وقتی با ادله می گویند انتخاب فلان کار یا مسیر اشتباه است، می گوید همینه که هست، و چون جایگاه من از تو بالاتر است پس بیشتر می فهمم و تو موظف به سکوت، اطاعت و انجام کاری هستی که من می گویم!
۳.شعبان جعفری برای آنان که اهل اندیشه اند تمام شده است ولی اندیشه های او همچنان باقی است و چه دشوار است مواجهه منطق با زورگویی در عین نافهمی!
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
1.دهه 1360مصادف بود با ایام نوجوانی ام، و دورانی که مساجد به لحاظ پذیرش نوجوانان و جوانها و حضور آنها برای فعالیت های فرهنگی در اوج شکوفایی خود به سر می بردند. و من چه خوش اقبال بودم که در این دوران در محضر روحانی بزرگواری کسب فیض نمودم.
ویژگی برجسته این روحانی بزرگوار-که هر هفته روزهای سه شنبه تعداد زیادی از بچه های محل را به مسجد می کشاند- این بود که موضوعات ثقیل و دشوار دینی را چنان با مثال های ساده قابل فهم می کرد که شنیدن آنها حظ وافر برای مخاطبان به ارمغان می آورد.
یکی از مثال های جذاب و ماندگار ایشان که هیچگاه از یادم نمی رود، تعبیر وی از «وارونگی» انسان ها در دین و زندگی اشان بود. آن بزرگوار برای تبیین موضوع دو نفر از جوان های اهل محل را جلو آورد و از یکی اشان خواست روی دست هایش بایستد. حالا با دو انسان روبرو بودیم. یکی ایستاده و طبیعی با عناصری به این ترتیب: اول مغز، دوم قلب، آنگاه شکم و نهایتاً شهوت و دیگری که بر دستهایش استوار بود، اول نیازهای شخصی اش برقرار بود، آنگاه قلب و نهایتاً نوبت به مغز می رسید. او در ستایش آنها که چیزی واژگونشان نمی کند سخن گفت و ملامت کرد آنهایی را که با نسیمی، ترتیب اولویت های زندگی اشان بی ترتیب می شود و «وارونه» می گردند.
۲. حتماً شمای خواننده این یادداشت در هر جایگاه و تحصیلاتی که باشید، کشور خود را دوست دارید و برای تحقق زندگی ایده آل هموطنان خود تلاش می نمایید [در این رابطه هیچ شک و شبهه ای ندارم] اما امیدوارم شما هم در پیام این یادداشت شک نکنید که خیلی ها با نسیم، بسیاری با باد و برخی با توفان زندگی بالاخره «وارونه» می شوند و البته هستند کسانی هم که همان معتدل و ایستاده برقرار می مانند. [درست همانند همان مثال که پیشتر آورده شد]
بد نیست برای محکم کاری هم که شده هر از چندی سری به خودمان بزنیم و مطمئن شویم جای منطق، بصیرت و عقلمان تغییری نکرده باشد.
پی نوشت:این یادداشت ادای دینی بود به روح بزرگوار شهید عباس معصومی به پاس سجایای اخلاقی اش.
خاطره ای در باب کار گروهی
در این یادداشت بنا دارم تا با بیان خاطره ای واقعی به موضوع «کار گروهی» یا به قول فرنگی هاTeam Work پرداخته و میزان توجه امان به این مقوله مهم را از منظری متفاوت بررسی نمایم.
« بهمن ماه سال 1370 بود که گروه تئاتر دبیرستان مان [که من هم عضو آن بودم] در منطقه 14 تهران اول شد و مجوز حضور در مسابقات کشوری را - که آن زمان در منطقه یک برگزار می شد- به دست آورد. روز ارایه نمایش ما هجدهم بهمن بود و از قرار تماشاگران زیادی هم از دبیرستان های مختلف دعوت شده بودند تا در روز موعود نمایش ما را ببینند.
عصر روزی که قرار بود فردایش شاهکارمان را ارایه دهیم، معلم امور تربیتی امان اعضای گروه را جمع کرد و بعد از کلی تعریف و تمجید از توانایی هایمان و اینکه می توانیم اول شویم گفت: که به علت کسالت شدید همسرش فردا قادر به همراهی ما نیست و با هزار آیه و التماس ما را به همدلی، حفظ انسجام و در کنار هم بودن دعوت کرد و رفت.
خلاصه کنم، فردای آن روز از جمع هفت نفره ما، دو نفر اصلاً نیامدند، دو نفر در مسیر حرفشان شد و با قهر رفتند و ما سه نفر باقی مانده هم به جای برگشتن به مدرسه، از این فرصت طلایی نهایت استفاده را نموده و بعد از کلی خیابانگردی، شب به خانه برگشتیم.»
حالا تصور کنید که این گروه به اصطلاح هنری با این درجه از هماهنگی و یکدلی قرار بود در رقابت های کشوری شرکت نموده و مقام هم کسب کند. هر چند بعدها بابت چنین اتفاقی که برای گروه افتاد خدا را هزار بار شکر کردم که اصلاً به مقصد نرسیدیم چرا که با این وضعیت حتماً باید بیش از این تأسف می خوردیم و خجالت می کشیدیم.
شاید شمای خواننده بگویید که این خاطره صرفاً روایتی از ضعف کار تیمی و گروهی در میان ما ایرانی ها است و می توان مثال هایی هم از نقطه مقابل این رویداد یافت و آن را نقض کرد. پیشنهاد می کنم بهتر است قبل از هر قضاوتی به چند سؤال ساده پاسخ دهیم. اینکه چقدر کار گروهی را دوست داریم و چقدر کار فردی را ؟چقدر سفره چند نفره را دوست داریم و چقدر سفره دو نفره یا اصلاً تنها را؟چقدر محیط کار جمعی را دوست داریم و چقدر اتاق اختصاصی را؟
پاسخ به این سؤالات اگر در کمال صداقت باشد، مشخص خواهد نمود که ما چه میزان علاقمند به تعامل و کار جمعی هستیم و چه میزان ترجیح می دهیم خودمان باشیم و خودمان. سؤالات و مثال های یاد شده عمدتاً مبین ساده ترین فعالیت های جمعی بودند و اگر مسائلی چون فرمان پذیری، انتقاد پذیری، مسئولیت پذیری و ... در مراحل بعد بیایند،آن وقت حتماً وضعیت از این که گفتم هم نگران کننده تر می شود.